#ملیسا_پارت_165
- نه نگران نباش حتما.
گوشی رو قطع کرد و پوفی کشید و گفت:
- آتیشش خیلی تنده.
آهی کشیدم و سرم رو بین دستام فشردم.
- گلی؟ گلی؟
- بله خانم؟
- اتاقش رو نشونش بده.
- چشم خانم.
***
خوبی اتاقی که برام در نظر گرفته بودن سکوت مطلقش بود. روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره بودم و فکرم حول و حوش متین و عکس العملش وقتی خبر ازدواجم رو می شنید چرخ می زد. یکی دو ساعت دیگه به ایران می رسید. خدایا من بدون اون می میرم، اما می دونستم اون قدر مرد هست و سر اعتقاداتشه که همین که بدونه زن شرعی آرشامم برای همیشه دورم خط بکشه. اشکام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن و همون موقع یاد این ترانه افتادم:
"کاشکی تو رر سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم میارن تو رو
لاقل از تو خاطره هام نرو"
اصلا مگه میشه یه روزی خاطره های پاک و قشنگم با متین رو فراموش کنم؟ اون روز، روز مرگ منو احساسمه. به اس ام اس امروز بعد از ظهر متین نگاه کردم:
"ملیسا عزیزم اتفاقی افتاده؟ چیزی هست که بهم نگفته باشی؟"
براش نوشتم:
"تو که می دونی همه عمرمو اون جا گذاشتم و رفتم
تو که می دونی به جز آغوش تو جایی نداشتم و رفتم
نه نمی دونی، آخه همه غمامو به تو نگفتم
نه نمی دونی، آخه نخواستم از چشم تو بیفتم"
زنگ زد.
باید صداش رو می شنیدم، وگرنه دیوونه می شدم. می دونستم الان شوهر دارم و این کارم یه جورایی خ*ی*ا*ن*ته، اما دلم این حرفا حالیش نبود.
- متین؟
- ملیسا؟
- متین منو ببخش.
@romangram_com