#ملیسا_پارت_164
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- باید یه جای آروم بشینم و خوب فکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم. اگه نرم باز یه شلوغ بازی راه می افته.
- باشه عزیزم. فقط خدا رو شکر اون آشغال تا دو سه ماه دیگه سر و کلش پیدا نمیشه.
سرم رو تکون دادم و بدون برداشتن یه سر سوزن وسیله سوار ماشین شدم. تنها وسیله تو جیبمم موبایلم بود.
***
- سلام.
مادر آرشام، مهگل با اخم نگاهم کرد و فقط سرش رو تکون داد. از همین اول کار باید تکلیفم رو باهاشون روشن میک ردم برا همین با صدای نه چندان کنترل شده گفتم:
- ببینید مهگل خانم، واسه من اخم و تخم نکنید. اگه شما از این که من عروستونم ناراضی هستید، منم همچین راضی نیستم؛ پس به اون پسرتون بگید طلاق منو همین امروز بده و من فردا صبح با ده میلیارد پول دم در خونتونم، پاتونم می ب*و*سم، هوم؟
- من تو این فکرم آرشام چیه تو رو دید خوشش اومد. زبونت خیلی تند و تلخه، قیافتم همچین شاهکار نیست. وضعیت مالیتونم حتی اون موقع که بابات کارخونه دار بود انگشت کوچیکه آرشامم هم نمی شد.
- دِ موضوع همینه، من چیزی ندارم که در خور شان و منزلت پسرتون باشه، بهتره راضیش کنید.
بدون این که اجازه بده من ادامه حرفم رو بزنم گوشی رو برداشت. مطمئن بودم به آرشام زنگ می زنه. روی مبل مقابلش نشستم و بهش چشم دوختم.
- الو عزیزه دلم؟
- ...
- سلام قربونت برم.
- ...
- آره الان رسید.
-...
- فقط یه سوال ازت دارم. چرا این دختر؟ مگه چی داره که بقیه ندارن؟
- ...
- مادر من عشق و عاشقی دیگه چیه؟ بابا این همه دختر. تازه از ظواهر امر پیداست اونم همچین مایل به این ازدواج نبوده.
- ...
- می دونی و باهاش ازدواج کردی؟
- ...
مادر آرشام در سکوت به حرفای پسرش گوش می کرد و نگاهش تو چشمای من خیره بود. آخر سر هم گفت:
- باشه عزیزم. خداحافظ.
- ...
@romangram_com