#مدال_خورشید_پارت_165


هرگز متوجه نخواهید شد که آن همه سر و صدا، تصویر و همهمه ی ناگهانی در ذهن پارسا چه عذابی ایجاد می کرد، مگر این که خودتان هم مثل او از 168 ساعتِ هفته، 78 ساعتش را در یک کتابخانه ی تاریک و منزوی بنشینید و فقط کتاب بخوانید و حتی برای ناهار هم بیرون نیایید؛ یا وقتی بیرون از کتابخانه ی امن و خلوتتان هستید، برای فرار از جمعیت، یا در اتاقتان باشید و یا یک گوشه بنشینید و تنها سخنتان هر نیم ساعت یک بار، آن هم برای ایراد گرفتن از چیزی یا کسی باشد.

اگر این زجر را بفهمید، پس صد درصد متوجه خواهید شد که آن سکوت، تا چه حد برای او لذت بخش بود و به خاطر همین بود که نمی توانست از آن دست بکشد، حتی اگر دستانش بی حس می شدند.

نمی دانست چند دقیقه به آن حالت بوده، فقط وقتی چشمانش را گشود، چهار جفت چشم نگران و منتظر را دید که صاف در چشمانش خیره شده بودند. پلک هایش را به هم زد و آرام آب دهانش را قورت داد. با صدایی گرفته پرسید:« چند دقیقه ست که... »

رامین زمزمه کرد:« سیزده دقیقه. حالت خوبه؟! »

سرش را تکان داد؛ مدال را بالا آورد و با دقت به آن خیره شد؛ و گذاشت بقیه هم آن را بررسی کنند.

دایره ای سنگی و نازک به شعاع چهار و قطر هشت سانتی متر، که دو خط فرو رفته ی عمود بر هم، آن را به چهار ربع مساوی تقسیم می کردند. در هر ربع نقش و نگارهای ظریفی دیده می شد؛ آتش، آب، باد و خاک.

لیلی و پریا هم زمان زمزمه کردند:« عناصر اربعه. » پارسا دوباره آب دهانش را قورت داد و با سر تأیید کرد. چشمش به سوراخ کوچکی در بالای مدال خورد، پرسید:« کسی نخ کلفت یا یه تیکه پارچه تو وسایلش نداره؟ »

لیلی گفت:« فکر کنم من داشته باشم. » و دستش را در جیب راست سویشرت سرمه ای رنگش کرد و گشت. یک قلم از آن در آورد، گوشی موبایل، یک مشت پوست تخمه که آن ها را بیرون ریخت، یک پاک کن و دکمه ی مانتوی مدرسه اش.

بی توجه به افراد متعجب رو به رویش، با آرامش گفت:« این تو نبود. » و دستش را در جیب چپش کرد. یک لیوان تاشو، یک مداد، هندزفری گره خورده، یک مشت دستمال کاغذی پاره، دو تا شکلات سکه ای با کاغد آلومینیومی طلایی، چاقوی همه کاره و در آخر، یک روبان نیم متری طلایی.

پریا با چشمان گرد شده، خم شد و دستش را تا وسط ساعد در جیب لیلی فرو کرد؛ فریاد زد:« دستم! دستم! صدامو میشنوی؟! اون پایین چقدر عمق داره؟! » همه خندیدند. پریا ناگهان پیروزمندانه گفت:« یه چیز دیگه هم پیدا کردم! » و مشتی نخودچی کشمش از جیب تاریخ نگار جوان و شلخته بیرون کشید.


romangram.com | @romangram_com