#مدال_خورشید_پارت_166
شادان با خنده گفت:« مگه تو بابابزرگی که تو جیبت نخودچی کشمش نگه میداری؟! گفتم این دختره یکم نچسبه، نگو شصت هفتادو ترکونده! » و بلند زد زیر خنده.
لیلی روبان را به پارسا داد و به شادان اخم کرد. پارسا با انزجار گفت:« چیزی به این نچسبیده باشه! سوسک احتمالاً روش تخم نذاشته؟! موجودات شریف ذره بینی ساکن توی جیبت ناراحت نمیشن اگه روبانشونو برداریم؟! »
لیلی قرمز شد و خم شد تا کفشش را در بیاورد. پارسا خندید و با خونسردی زمزمه کرد:« چه ترسناک! » و روبان را از سوراخ مدال رد کرد و به گردنش آویخت. مدال سنگی، ساکت و سرد و خاکستری بود، ولی نوری قلب پارسا و دوستانش را روشن کرد.
فصل هجدهم: ورود به ناکجاآباد
پارسا نفس عمیقی کشید؛ درست در ورودی غاری که به بیرون می رفت ایستاده بودند و با سکوت به همدیگر نگاه می کردند. بی آن که ذره ای تکان بخورند.
پارسا به رامین، پریا و لیلی نگاهی انداخت و دوباره نفسی عمیق کشید. زمزمه کرد:« بیرون از اینجا نمیدونیم چه اتفاقی میفته پس... » سرش را پایین انداخت و آرام تر ادامه داد.
ـ همگی موفق باشین.
بعد دستش را روی شانه اش برد، سنجاب کوچکی را که روی شانه اش نشسته بود، برداشت و توی جیبش گذاشت. بعد خم شد و به او لبخند زد.
سرش را بالا برد، به پریا، لیلی و رامین نگاهی انداخت و هر چهار نفر، هم زمان با هم وارد تونل شدند.
دوباره همان تونل تاریک، صاف و بدون پیچ و خم؛ ادامه دادند و ادامه دادند و ادامه دادند، تا این که نوری از بیرون نمایان شد. پارسا ایستاد، و در حالی که سنجاب کوچک را از جیبش در می آورد، با خنده گفت:« به این جا فکر نکرده بودم! »
بعد پستاندار کوچک را به پریا داد؛ چشمان پریا نگران بود. پارسا زمزمه کرد:« نترس، هیچی نمیشه! » و برگشت.
romangram.com | @romangram_com