#مدال_خورشید_پارت_164

رامین اعلام کرد:« کلمه های اول هم اون قدرا پرمعنی نیست. دی احساس مانند اقرار دندان؟ »

شادان با هیجان، طوری که انگار رمز را فهمیده، با صدای بلند گفت:« شاید یه کسی به اسم کاوه، دی ماه رفته بوده لب دریا که یهو یه افعی نیشش می زنه و کاوه اقرار می کنه که دندونش وحشتناک درد می کنه! »

چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد، لیلی دستش را محکم به سرش کوبید. رامین و پریا زدند زیر خنده. شادان در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، گفت:« چرا می خندین؟! باور کنین این رمزی که گفتم احتمال موفقیتش خیلی بالاست! »

لیلی خنده ای کوتاه کرد و توضیح داد:« کجای این موقعیتی که الان توش هستیم کمدیه که چنین رمزی به ذهنتون رسیده خانوم شایسته؟! »

شادان نفسش را با سر و صدا بیرون داد و غر زد:« اه این چرا مثل چوب خشکه؟! بابا اسمم شادانه. ش-ا-د-ا-ن. یادبگیر. خانوم شایسته دیگه چه صیغه ایه؟! من از اون خونه اومدم بیرون، پس دیگه... »

ـ اه چقدر حرف می زنی!

صدای برادرش دوباره ساکتش کرد. پارسا نفس عمیقی کشید؛ یک نفر وراج دیگر اضافه شده بود و قرار بود مدام حرف بزند؛ تحمل این یکی دیگر واقعاً مشکل بود.

شقیقه هایش را مالید و روی سکو خم شد. بی مقدمه زمزمه کرد:« دو حرف از اول و دو حرف از آخر هر بیت. دیوها حاکمان واقعی دنیا. »

سکو لرزید، بعد ناگهان از وسط به دو نیم شد و هر نیمه به یک طرف سقوط کرد. هر پنج نفر با فریادی کوتاه عقب پریدند. به هوا خاک بلند شد و همه را به سرفه انداخت. پارسا در حالی که با دستش خاک های معلق در هوا را کنار می زد، جلو رفت؛ هیبتی کوچک از میان غبار غلیظ، به چشمش می آمد؛ جسمی دایره شکل که در فاصله ی سه متری از سطح زمین معلق بود.

پارسا آرام آرام زیرش رفت، و دستانش را بالا گرفت؛ تصاویری به سرعت به ذهنش هجوم آوردند. صدا ها در ذهنش می پیچید و فریاد می زد؛ صدای چند صد نفر که هم زمان حرف می زدند؛ صدای چند صد موسیقی مختلف که هم زمان نواخته می شدند، و صدای تمام حیواناتی که در دنیا وجود داشتند؛ دور تا دور سرش رژه می رفتند و وادارش می کردند بنشیند؛ ولی ناجی قبایل حقیقی سرسخت تر از این حرف ها بود؛ درد می کشید، در حد مرگ. ولی ایستاد و هم چنان دستانش را بالا گرفت؛ با صدا ها و تصاویری که سرش را به درد می آوردند مقابله کرد و گذاشت مدال آرام آرام پایین بیاید و در دستانش بنشیند.

زمانی که مدال گرد و سنگی در دستش نشست و ناجی قبایل حقیقی آن را به قلبش چسباند، تمام صدا ها و تصاویر و دردها آرام گرفت؛ پارسا نفس عمیقی کشید؛ ذهنش ساکت شده بود. آرامشش را دوست داشت و می ترسید از این که با کوچک ترین حرکت، دوباره صداها شروع شوند؛ به خاطر همین با دستانی بر قلبش، همان جا ایستاد و از سکوت و سکون لذت برد.

romangram.com | @romangram_com