#مدال_خورشید_پارت_163
اقرار کند به قتل بلبل، افعی
دندان بگزد به جگر خود، دریا
شادان لبش را آویزان کرد، رامین ابروهایش را بالا برد و پریا با تعجب گفت:« چی؟! »
لیلی چشم هایش را در حدقه چرخاند، دست به سینه شد و با قیافه ای حق به جانب توضیح داد:« نگین که هنوز نفهمیدین. واقعاً اون قدر ساده س که یه بچه دبستانی هم می فهمه. »
رامین پرسید:« خب توضیح بده! »
لیلی صدایش را صاف کرد:« کاملاً واضحه که این یه رمزه. حالا نمیدونم رمز چی هست و چطوری در میاد، ولی در رمز بودنش شکی نیست. »
پارسا نفسی عمیق کشید، سرش را پایین انداخت و در حالی که عینکش را دوباره در جیب می گذاشت، تأیید کرد:« به جز رمز، چیز دیگه ای نمی تونه باشه. ولی... مسئله اینجاست که معلوم نیست رمز کجا باید وارد بشه. »
رامین گفت:« بذار اول رمز رو پیدا کنیم، بعد در مورد این که کجا باید وارد بشه فکر می کنیم. » پریا سرش را کج کرد و در حالی که کاغذ را با دقت نگاه می کرد نالید:« ولی هر چیزی می تونه باشه! از توی این شعر عجیب غریب که فقط وزن داره و توش کلاً از قافیه خبری نیست... هر کلمه یا جمله ای می تونه در بیاد! »
لیلی که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان بشکن زد:« شاید باید کلمه های آخر هر بیت رو کنار هم بذاریم تا رمز در بیاد! توی خیلی از کتابا همین طوریه! »
شادان سرش را به علامت منفی تکان داد:« کاوه وحشتناک نو افعی دریا. هیچ معنایی نداره. »
romangram.com | @romangram_com