#مدال_خورشید_پارت_162
تلوتلو خورد و قدمی عقب رفت؛ چهره اش را در هم کشید، دستش را بر قلبش فشرد و آب دهانش را با درد و زحمت فرو برد تا صدایش در نیاید. چشمان نیمه بازش هیچ نمی دید، به جز تصاویر مبهم و پیچیده، ولی تقریباً رنگی.
آه کمرنگی از گلویش بیرون آمد، و رامین بلافاصله به طرفش پرید:« پارسا چی شد؟! حالت خوبه؟! پاشو ببینم! »
پارسا میان درد، حرصش گرفت؛ زجری که لحظه به لحظه کمتر می شد را نادیده گرفت، آرام با تکیه به بازوی رامین صاف ایستاد و با عصبانیت گفت:« من این وسط رو به موت شدم اون وقت تو میگی پاشو؟! خب اگه می تونستم که پا می شدم! »
رامین موهایش را به هم ریخت و با خنده، در حالی که به بالا نگاه می کرد، گفت:« خب فکر کردم داری تمارض می کنی... »
ـ جلبک مگه این جا زمین فوتباله که تمارض کنم؟
رامین خواست چیزی بگوید که پارسا دستش را به نشانه ی سکوت در هوا تکان داد. بعد، نفس عمیقی کشید، خودش را آماده کرد و قدمی به جلو برداشت؛ همه ی ترس هایش را عقب زد، همه ی افکار منفی را؛ کاری که می ترسید در آن موقعیت نتواند انجام دهد، ولی توانست. همه چیز را از سرش بیرون کرد، و مستقیم به روی کاغذ کهنه خم شد.
زیر لب زمزمه کرد:« مدال همین توئه. صد درصد. » و خواست کاغذ را بلند کند که پریا هشدار داد:« خورد میشه ها. » و پارسا سرش را تکان داد، عینکش را در آورد و به چشمش زد؛ کاغذِ خسته ای را که از بیماریِ آن سرزمین دهشتناک، زرد روی و نحیف شده بود، سر جای خودش مطالعه می کرد.
روی کاغذ را با صدای بلند خواند:
دی ماه که می رسد به آن جا کاوه
احساس کند غمی بد و وحشتناک
مانند بهار، دردِ او باشد نو
romangram.com | @romangram_com