#مدال_خورشید_پارت_161


دیو خاکستری دوباره با صدای نخراشیده اش فریاد زد:« می بینم که اونا وزیر اعظمشون رو هم فرستادن به جنگ! »

اشکان لبخند زد:« من به خواست خودم اومدم. و... می بینم که دیوها هم مهم ترین شخصی که فرستادن، معاون وزیرشون بوده! آدم بدردبخور تری پیدا نکردن؟! »

پوست خاکستری و پر خراش دیو، به وضوح به سرخی گرایید. با آرام ترین صدایی که می توانست، گفت:« با دم شیر بازی می کنی بچه! »

ـ بعید می دونم بشه اسم چند تا غول بی شاخ و دم رو که فقط به هیکلشون مینازن، شیر گذاشت!

دیو اخم هایش را در هم کشید:« مدال مال ماست! » اشکان خندید.

ـ پس بیاین و بگیرینش!!!

دوازده درخت خشک و خاکستری، دایره ای بزرگ تشکیل داده بودند، و وسط آن دایره، سکویی سنگی قرار داشت؛ سکویی ساده و مستطیلی، به ارتفاع یک متر و سی سانت، که فقط یک برگه ی زرد و قدیمی رویش بود.

هر پنج نفر، آرام و هم زمان وارد دایره شدند و یک راست به سراغ سکو رفتند؛ پارسا نفسش را در سینه حبس کرد. بی هیچ حرفی در نیم متری سکو، دور تا دور آن ایستادند. حرکاتشان طوری بود که انگار از پیش تعیین شده است. خودشان نمی دانستند چه می کنند؛ فقط حرکت می کردند و زمان را به سوی هدفشان پیش می بردند.

پارسا خم شد، دستش را به سمت کاغذ برد و ناگهان قلبش درد گرفت؛ حسی در وجودش جریان یافت که تا به حال تجربه اش نکرده بود.

مایعی داغ را حس می کرد که از نوک پایش جریان می یابد، تا مغزش می رود، چشم هایش را می سوزاند و به قلبش بر می گردد.


romangram.com | @romangram_com