#مدال_خورشید_پارت_160
تمام دویست جنگجوی آماده و زره پوشیده ی پریان را از نظر گذراند؛ تمام دویست نفری که با شمشیرهای از نیام کشیده، پشت به دروازه ی سنگی ورود به سرزمین ممنوعه ایستاده بودند و انتظار می کشیدند؛ انتظار دیوها را.
صدایی از پشت سرش گفت:« پشیمون نمیشی؟! » سرش را برگرداند و با لبخند به پسرعمویش نگاه کرد؛ آرام پلک زد و پرسید:« از چی؟! » بهرنگ خندید. نگاهی به سرتاپای اشکان انداخت و جواب داد.
ـ این جور لباس پوشیدن موقع جنگ کار دستت میده!
اشکان در جواب خندید و گفت:« خودت که می دونی از بچگی به لباس سنگین حساسیت داشتم. از زره و این همه دنگ و فنگ هم خوشم نمیاد. » و اشاره ای به جامه ی بهرنگ کرد. بهرنگ اخمی کرد و عصبی گفت:« اگه بمیری چی؟! »
اشکان سرش را برگرداند:« پسر فرهان بزرگ... هه! به نظرت این طوری می میره؟ میره و مسئولیتاشو ترک می کنه؟! » بهرنگ از کوره در رفت:« ولی مرگ دست خداست! »
ـ تو خیلی زود عصبانی میشی.
ـ و تو هم داری خودتو به کشتن میدی! اصلاً کی به تو اجازه داد بیای اینجا؟؟!!
وزیر اعظم قبایل حقیقی، به لشکر غول پیکر و نخراشیده و زشت که از رو به رویش می آمدند خیره شد و با لبخند گفت:« من زنده می مونم و بر می گردم، هر طور شده اون بچه ی موآبی دست و پا چلفتی رو برکنار می کنم و بعد می میرم! »
بهرنگ با حرص از پسر عموی جوان یک دنده اش رو برگرداند، و تمام مردان شجاع سپاه کوچکشان را از نظر گذراند؛ مردانی که حالا هم، با وجود آن گروه دویست نفری دیو بدترکیب رو به رویشان، حتی قطره ای تردید در چهره ی خود راه نمی دادند.
دیو ها در ده متری بودند.
یکی از آن ها جلو و جلو تر آمد، تا در حدود پنج متری قرار گرفت؛ خنده ای رعد آسا تحویل داد و با تمسخر فریاد زد:« سلام بچه وزیر! جلو نمیای!؟ » اشکان لبخندی خونسرد زد و جلو رفت، با موجود هیکلی، خاکستری و دو شاخِ رو به رویش دست داد و تعظیمی کوتاه کرد.
romangram.com | @romangram_com