#مدال_خورشید_پارت_148
لیلی روی گل های ریز و سفید دشت، دراز کشیده و دستانش را روی شکمش به هم قلاب کرده بود. سرش درد می کرد. حوصله اش دیگر داشت سر می رفت. می خواست همان لحظه بلند شود و فریاد بزند تا همه چیز را به او هم بگویند، ولی عقلش گفت:« صبر کن لیلی، صبر. الان حال اون دختر خوب نیست. مثل پارسا صبر کن تا بهتر بشن و خودشون قضیه رو بگن. »
و پارسا، تنها گوشه ای نشسته، زانوهایش را بغل کرده و سرش را طوری در آن فرو برده بود که فقط موهای آشفته اش پیدا بود. موهایی که قبلاً در سخت ترین شرایط هم لااقل دستی به آن ها می کشید، ولی حالا نه. کمی سرش را بالا آورد و به دشت نگریست. چهره اش با موهای پریشان و چشمان سبزی که به تازگی درخشش هیجان در آنها دیده می شد، جذابیت خاص خودش را داشت؛ عینکی که هنوز آن را در نیاورده بود هم، هیچ از این چهره ی عجیب و پر کشش ارباب شایسته ی جوان کم نمی کرد.
او هم خسته شده بود؛ خسته از صبر کردن. آهی کشید و بلند شد، بعد رو به پریا و شادی برگشت و در حالی که سعی می کرد لحنش مهربان باشد، گفت:« خب، حالتون بهتر نشد؟ نمی خواین یه جماعتو از سردرگمی در بیارین؟ »
شادی سرش را بالا آورد، بینی اش را بالا کشید و با صدایی لرزان و تو دماغی گفت:« همین الان میگم. فقط... فقط باید قول بدی که آروم باشی. »
پارسا عینکش را در آورد، آن را در جیبش گذاشت و به طرف خواهرش رفت؛ رامین مرتب تر نشست و لیلی هم در حالی که گل های ریز را از روی لباسش می تکاند، به آن ها نزدیک شد. حالا هر سه رو به روی شادی و پریا نشسته و سراپا گوش بودند.
پریا گونه ی شادی را بوسید و زمزمه کرد:« آروم باش عزیزم. هیشکی اینجا غریبه نیست. راحت باش و بگو. اینا هم قول میدن هرچی شنیدن، هیچی نگن و فقط گوش کنن.»
پارسا خواست اعتراض کند، ولی جلوی خودش را گرفت و عهد کرد که هیچ چیز نگوید، حتی اگر بدترین حقایق را بشنود.
و شادی این طور شروع کرد:
« عشق، عقل و منطق نمیشناسه. من فقط هشت سالم بود که عمارت شایسته رو ترک کردم، به عشق بچه ای که توی شکم مادرم بود و من بیش تر از هرچیزی توی این دنیا دوستش داشتم. درست یادمه. هفده سال پیش بود که پدرم، بیژن، یه روز با گریه اومد خونه و خواست با مامان که اون موقع تازه دومین بچه شو باردار بود تنها حرف بزنه؛ ولی من یواشکی به حرفاشون گوش کردم و شنیدم که اون بچه باید یه کاری می کرد؛ مامان داشت دق می کرد و بابا خیلی از پدرجون عصبانی بود و یه ماه باهاش قهر کرده بود، و من اون موقع نمی دونستم چرا. ولی بعد از یه ماه، مامان گفت کاری که پدرجون کرده منطقی بوده و باید انجام می شده، و گرنه اتفاق خیلی بدی میفته. بابا هم قبول کرد.
وقتی اون بچه هفت ماهش بود، مامان یه روز منو نشوند رو پاش و گفت:« شادان! اگه یه روز داداشی مجبور بشه بره یه جای خیلی دور، تو ناراحت میشی؟ »
ـ داداشی من هیچ جا نمیره. همین جا پیش شادان و مامانی و بابایی می مونه. هرجا بریم با هم میریم، مگه نه؟!
romangram.com | @romangram_com