#مدال_خورشید_پارت_147


پارسا عینکش را از جیب بیرون آورد و به چشم زد، بعد خم شد تا کتاب را بخواند.

کتاب در حالی که در هوا معلق بود، باز شد و به صفحه ای رفت که در آن نوشته بود:« مدال تنها و تنها باید به دست کسی بیرون آورده شود که لیاقت آن را داشته و از پیش مشخص شده باشد. در غیر این صورت، در جای خود باقی مانده و تا مدت زمان خاصی که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد، بیرون نخواهد آمد. »

پارسا آن را با صدای بلند برای بقیه خواند، بعد قدمی عقب رفت. چهره اش هیچ چیز نداشت. چهره ی رامین و لیلی گیج و منتظر بود، چهره ی پریا و شادی، نگران و غمگین، و پشیمان. ولی ناجی قبایل حقیقی آرام و خونسرد بود. نه نگران بود، نه غمگین، و نه گیج. چشمانی خنثی و بی احساس، آمیخته با اندکی خشم.

آری، ناجی قبایل حقیقی می دانست. نقشه ی عجیب و احمقانه ی خواهرش و آن دختر غریبه را می دانست؛ از همان لحظه ی خروج از شهر بابک و بهرام، ذره ذره رفتار های پریا و شادی را جمع می کرد، کنار هم می گذاشت و با کمی کمک از قدرت آدم شناسی ذاتی اش، احساسات عمیق آن دو دختر را نسبت به خودش فهمیده بود. وقتی این قطعه ها را کنار هم گذاشته بود... خب! نقشه ی دو دختر احمق، جز این چه می توانست باشد؟ جز این که یکی از آن ها خود را برای ناجی قبایل حقیقی فدا کند؟

تنها چیزی که نتوانسته بود بفهمد، دلیل علاقه ی شادی به خودش بود. این دختر چه نسبتی با او داشت؟! چرا آن قدر دوستش داشت که می خواست خود را برایش فدا کند؟ کاش شادی خائن بود، ولی نمی توانست باشد.

داشت دیوانه می شد، و حالا که به چشمه ی دانش نزدیک بود، فقط دلش می خواست گوش فرا دهد و بداند.

سکوت بین پنج مسافر و درخت کهن، با شکسته شدن بغض شادی شکست. زن جوان، روی زمین زانو زد و در حالی که با تمام وجود گریه می کرد، میان هق هق هایش بریده بریده گفت:« همش... همش به خاطر...اه... شما که می دونین واسه چی میخواستم... نجاتش بدم...! »

درخت کهن، آرام و مهربان گفت:« می دانم. ولی آن ها که نمی دانند! باید برایشان دلیل را بازگویی. یادت باشد شادان، تنها رازدارت، خواهرت نیست. » بعد، آرام آرام تنه اش در نوری طلایی رنگ فرو رفت، و لحظه ای بعد، دیگر آن جا نبود.

چند دقیقه ی بعد، به سکوت گذشت و تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای وزش باد در چمنزار، و صدای گریه ی آرام شادی بود. پریا هم کنارش نشسته بود و دستش را دور شانه ی او حلقه کرده بود.

رامین در تمام پنج دقیقه ای که از ناپدید شدن درخت کهن می گذشت، چهارزانو نشسته بود و با دستی در زیر چانه اش، مستقیم به پریا و شادی نگاه می کرد. حتی یک ذره هم تکان نخورده بود. در نگاهش خشم، نگرانی و بلاتکلیفی موج می زد. پارسا تمام این مدت نقشه ی آن ها را می دانست، و هیچ چیز به او نگفته بود، چون رازی بود که بعداً خودش می فهمید.


romangram.com | @romangram_com