#مدال_خورشید_پارت_149


ـ ببین شادان، داداشی وقتی بزرگ شد مجبوره بره یه جای دور و معلوم نیست برگرده یا نه. به خاطر همین تو باید آماده باشی تا اگه یه وقت داداشی رفت و بر نگشت، تو ناراحت نشی.

و یادمه که اون شب فقط برای برادر کوچولویی که هنوز به دنیا نیومده بود، گریه می کردم. شب یواشکی رفتم بیرون تا هوا بخورم، و زنی رو دیدم که اون موقع سی و چهار ساله بود. خاله گلنار. خاله گلنار یکی از بهترین معجون سازای قبایل حقیقیه، و اون موقع فرستاده بودنش تا ببینه مامان حالش چطوره. وقتی با اون لباس سفید و صورت خوشگل دیدمش، فکر کردم فرشته س؛ به خاطر همین در جا به پاش افتادم و التماسش کردم که داداشیمو نبره؛ یا حداقل منو ببره، چون مامانی و بابایی به اندازه ی کافی با من بودن؛ انصاف نیست که نی نی رو که تازه بدنیا اومده بود از مامان بگیرن.

اون منو به زور از خودش جدا کرد، گفت که کاری نمی تونه بکنه و وارد عمارت شایسته شد؛ ولی اشتباه بزرگی کرد. دریچه ی ورود رو باز گذاشت، و اصلاً فکر نمی کرد دختر بچه ی رو به روش اون قدر احمق باشه که وارد اون پنجره ی نورانی عجیب غریب بشه.

وقتی مامان و بابا و کل خونواده اومدن دنبالم بگردن، هیچ جا نتونستن پیدام کنن؛ فقط هم مامان و بابا و مامان بزرگ و پدرجون بودن که از وجود قبایل حقیقی خبر داشتن؛ به خاطر همین وقتی فهمیدن من کجا رفتم، به هیچ کس نگفتن.

من اون موقع پیش ارباب سپهر بودم و اون ازم مواظبت می کرد. نمی دونست من کیم، فقط فکر می کرد یه بچه ی فضول غریبه ام که اشتباهی وارد سرزمینش شده؛ وقتی بهش گفتم که می خوام برادرمو نجات بدم، هویتمو فهمید؛ من درست و حسابی نمی دونستم اون بچه قراره کجا بره و چی کار کنه که دیگه هیچ وقت بر نمی گرده؛ و ارباب سپهر واسم توضیح داد. حتی خیلی ریز و دقیق برام تشریح کرد که برادرم ممکنه به چند روش توی مأموریتش کشته بشه؛ و من اون قدر از پنهان کاری مامان و بابا و کارِ احمقانه ی پدرجون عصبانی بودم که وقتی اومدن دنبالم، باهاشون نرفتم. گفتم که تا آخر عمرم توی اون سرزمین می مونم و حتی دیگه دلم نمیخواد ببینمشون.

ارباب سپهر هم خیلی آروم واسه مامان و بابا توضیح داد که چقدر از دستشون عصبانی ام، و راضیشون کرد که من چند وقت پیششون بمونم تا بعد از یه مدت عقلم بیاد سر جاش، ولی من کنه تر از این حرفا بودم. با یه طلسم کوچیک و ساده، گوش های خودمو شبیه پری ها کردم؛ پیش خاله گلنار موندم و تا همین حالا که بیست و پنج سالمه، حتی یه بار هم به مامان و بابا اجازه ندادم بیان منو ببینن یا برم گردونن.

نمی گم خونه ی قبلیمو دوست ندارم، یا دلم نمی خواد مامان و بابارو ببینم؛ فقط... اون قدر از حماقت خودم خجالت زده و نگران بودم که روم نمی شد ببینمشون، و حالا هم حس می کنم که دیگه توی تهران، بین اون همه ماشین و دود و دم زنده نمی مونم؛ من متعلق به اینجام، به جنگل و دشت و کوه... نمی خوام دیدن مامان و بابا هواییم کنه و برگردم همون جایی که بودم. »

آهی کشید و ادامه داد.

:« وقتی فهمیدم که دیوها دارن لشکر جمع می کنن و وقت نقش آفرینی برادر کوچولوم شده، تصمیممو گرفتم؛ من با حماقتم مامان و بابارو ناراحت و دلتنگ خودم کرده بودم، ولی حالا که دیگه به نبودن من عادت کرده بودن، نباید میذاشتم بچه ی دومشون از دست بره. اون قدر احمق و آتیشی بودم که دیگه به عواقبش فکر نمی کردم... فقط ردّتونو زدم و به محض این که خواهر کوچولوی عزیزمو دیدم نقشمو باهاش در میون گذاشتم...

آره. عشق عقل و منطق نمیشناسه. »


romangram.com | @romangram_com