#مدال_خورشید_پارت_131


هیچ قسمتی از ذهن پارسا تا به حال سفید نشده بود؛ همیشه هر چیزی را که می خواست، در کسری از ثانیه می فهمید و به خاطر می آورد، ولی حالا می توانست درک کند که از دست دادن بخشی از حافظه می تواند چقدر سخت باشد. و این که تمام تلاشت را بکنی که چیزی را به یاد بیاوری، ولی نشود؛ یا تصویری مدام در ذهنت بچرخد ولی تو حتی نتوانی بفهمی که حقیقت دارد یا نه.

از جایش بلند شد و آرام گفت:« درست میشه. وقتی فهمیدم قضیه از چه قراره، به تو هم میگم. »

لیلی سرش را بالا آورد، گونه های خیسش را با دست پاک کرد و گفت:« شما گفتین وقتی. نگفتین اگه فهمیدم. »

پارسا لبخندی شیطنت آمیز زد و جواب داد:« چون هیچ وقت، هیچ چیز نیست که من بخوام بفهمم و نتونم! »

از جایش بلند شد؛ ردای خاکستری و آبی اش را تکاند و دستکش هایش را در آورد. بعد، خم شد و دستی به تخته های چوبی زمین کشید که تازه تعمیر شده بود. رو به زن صاحبخانه کرد و با لبخند گفت:« تموم شد. من این تخته های شکسته رو کجا ببرم؟! »

زن دستانش را تندتند در هوا تکان داد و با عجله گفت:« نه نه نه! همین الان هم به شما خیلی زحمت دادم! خودم می برمشون برون، شما دیرتون میشه! »

مرد جوان خندید و جواب داد:« خونه که فرار نمی کنه! هر وقت برسم، هنوز همونجاست. »

زن در حالی که خم می شد تا چوب های شکسته ی کف زمین را بردارد گفت:« ولی اگه اشتباه نکنم سه هفته میشه که توی شهر اصلی قبیله ی کوهستان بودین و هیچ ارتباطی با افراد خونه تون نداشتین! هر کسی جای شما بود عجله داشت که زودتر بره و خانواده شو ببینه! »

مرد لبخند زد و زمزمه کرد:« خب... معلومه که دلم براشون تنگ شده. اون جا هم که بودم، فکرم همش پیش خاله و شادی بود. دلم می خواد زودتر ببینمشون، ولی کمک به شما واجب تر بود. »

زن گفت:« وای... واقعاً متأسفم... » و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، به سرعت گفت:« راستی مگه شما نمی دونین؟! »


romangram.com | @romangram_com