#مدال_خورشید_پارت_130
ـ چیزی شده؟
انتظار داشت لیلی بترسد و از جا بپرد، ولی او فقط سرش را بیشتر در خود فرو برد و نالید:« نه. »
پارسا اخم کرد؛ معلوم است که یک چیزی شده بود! و این دختر آن قدر احمق بود که نمی خواست بگوید.
ـ اگه اتفاق مهمی افتاده باشه، من باید بدونم.
لیلی لب پایینش را آویزان کرد و جواب داد:« در مورد بیش فعالی جادوییه... » کمی سکوت کرد و ادامه داد:« چیزایی در مورد... گذشته ی شادی دیدم که نمیتونم بفهمم واقعی بوده یا فقط... اثرات بیماریه. »
لحنش خسته بود، و انگار دلش می خواست تنها شود تا گریه کند. ترسیده بود؛ بدون شک.
پارسا روی چمن های سبز زانو زد، بعد کمی سرش را خم کرد و آرام گفت:« خب... می تونین بگین چی دیدین؟ »
و لیلی گفت؛ تمام چیزی را که در یک صدم ثانیه دیده بود؛ همان دختر خردسالی که به دری چوبی مشت می کوبید و گریه می کرد... همان پسر بچه ی ریزنقش که میان باران افتاده بود و سیلی خون از بدنش می رفت... و دخترکی که ضجه می زد، و مرد و همسر باردارش که نام شادان را صدا می زدند.
پارسا سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. بعد شقیقه اش را مالید و زمزمه کرد:« اصلاً نمیشه فهمید حقیقت داره یا نه. حالا... چی در مورد یه سری تصویر و زندگی نامه ی ساده این قدر ترسناکه؟ این قدر ترسناکه که این شکلی شدین؟! »
لیلی بغض کرد و با صدایی لرزان و مظلوم جواب داد:« اون زن و مرد... چهره هاشونو خوب تشخیص ندادم ولی خیلی آشنا بودن... انگار ده ساله که میشناسمشون... »
بعد ناگهان سیل اشک از گونه هایش روان شد، صورتش را در دست هایش پنهان کرد و با صدایی خفه گفت:« هر چی زور می زنم اصلاً نمی فهمم شبیه کی بودن... ذهنم سفید سفیده...! »
romangram.com | @romangram_com