#مدال_خورشید_پارت_132
ـ چی رو نمی دونم؟!
ـ این که شادی جان رفته مسافرت؟!
مرد جوان به وضوح ناراحت شد؛ سه هفته به عشق بازگشت به خانه و دیدن کل افراد خانواده اش، شهر غریبه را تحمل کرده بود و حالا... شادی رفته بود مسافرت. آن هم بی خبر.
کوله پشتی اش را برداشت و سریع با زن خداحافظی کرد و از در خانه بیرون زد. در تمام مسیر تا خانه ی خاله اش، آن قدر حواسش پرت بود که مدام به مردم برخورد می کرد و مجبور بود هر بار عذرخواهی کند؛ شهر اصلی قبیله ی خاک بزرگ بود و پر جمعیت، و بدبختانه تمام مردم این شهر هم «بهرنگ معجون ساز» را می شناختند و می ایستادند تا بازگشت از سفر طولانی اش را خوشامد بگویند.
بهرنگِ بیست و هفت ساله، نگران بود؛ نگران از این که نکند خاله اش در نبود شادی باز هم حواس پرتی کند، سفارشات مردم را اشتباه انجام دهد و یا به خاطر تنهایی اش گریه کند. بی تاب بود که به خانه برسد و خاله ی پنجاه ساله اش را ببیند.
به خودش گفت:« چیزی نیست پسر؛ نگران نباش. خداروشکر خاله نه اون قدر جوونه که نتونی اختیارشو بدی دست خودش، نه اون قدر پیره که هوش و حواس نداشته باشه. فقط امیدوارم شادی تازه رفته باشه مسافرت و خاله خیلی تنها نمونده باشه. »
تا به خودش آمد، جلوی در خانه ی بزرگ سه نفره شان ایستاده بود و نفس نفس می زد. دستش را بالا برد و خواست در را باز کند که صدایی ظریف و نرم از پشت سرش گفت:« ببخشید آقا! »
برگشت؛ دخترکی با موهای آبی رنگ و در لباس سفید و طلایی مخصوص وزارت کل، رو به رویش ایستاده بود و مستقیم به تابلوی روی در خانه نگاه می کرد. نگاهش شتابزده و نگران بود. دختر از روی تابلو خواند:« معجون سازیِ خاله گلنار. »
بعد نفس عمیقی کشید، نگاهش را به چشمان مضطرب بهرنگ دوخت و پرسید:« شما از اهالی این شهر هستین؟ می دونین آقای بهرنگ برگشتن یا نه؟! »
دل بهرنگ لرزید؛ چه اتفاقی افتاده بود که یکی از افراد وزارت کل را به کلبه ی سه جادوگر و معجون ساز بی آزار کشانده بود؟
آرام خم شد و تعظیمی به دخترک نوجوان کرد و گفت:« خودم هستم. » دخترک دست و پایش را گم کرد و با هول گفت:« نه... چیزه... آخه این کارا چیه...! » بهرنگ خنده اش گرفت. دخترک به وضوح تازه کار بود. اشکان چطور چنین دختر جوانی را در وزارت کل استخدام کرده بود؟
romangram.com | @romangram_com