#مرد_یخی_پارت_179
-نترسیدم ! گریه ام بابت موضوع دیگه ایه!
چشم های نگران اش رو بین چشم های پر از شبنم عشق اش چرخوند
-چه موضوعی؟
افسون دست ارمیا رو گرفت و سمت قلب پر از تپش اش برد:
-خیلی شور میزنه ! نمی دونم چطور آروم اش کنم ...داره بهم هشدار میده اتفاق بدی تو راهه !
با شنیدن این حرف صدای خنده اش بلند شد ...حلقه های دست اش رو سفت تر کرد:
-دختر دیوونه ! منم گفتم چی شده ! به جای این حرف ها برو به اون پدربزرگت زنگ بزن واسه خواستگاری باهاش هماهنگ کن تا منم برم سراغ به اصطلاح پدرم ...زودتر قال قضیه رو بکنیم!با موهای آشفته، پیراهن چروک، کت آویزون شده رو شونه و چشم های به خون نشسته از عمارت کیانفر بزرگ بیرون اومد و سمت لکسوس پارک شده اون سمت خیابان رفت.
بی تفا وت از نگاه متعجب رهگذر ها می گذشت و به اتفاقات داخل عمارت فکر می کرد.
پدرش تنها کسی بود که با رویی باز ازش استقبال کرد و از شنیدن خبر ازدواج اش از ته دل خوشحال شد.
اما بقیه نه تنها خوشحال نشدند، بلکه دلشون می خواست سر به تن ارمیا نباشه.
romangram.com | @romangram_com