#مرد_یخی_پارت_178


بدون هیچ دلیلی پشت سر هم پایین می ریختند.

پوف دیگه ای کشید و با سردرگمی به عشق اش چشم دوخت.

نمی دونست چرا اینطوری اشک میریزه!

حرف های چند لحظه پیش اش رو مرور کرد ...مگه چی گفته بود؟ ! ...غیر از اینکه خواسته بود کمی ابهت نشون بده ! با تردید قدمی سمت اش برداشت...بین غرور و عشق گیر افتاده بود

عقل و دل اش تو جدال بودند.

بالاخره قلب عاشق اش پیروز شد و افسون رو بین بازوهای پر از عضله اش گیر انداخت:

-هیس ! چه خبرته دختر ؟ ترسیدی از حرفم ؟

وقتی دید جوابی نمیده، برای به دست آوردن دل اش با حالت بامزه ای گفت:

-باشه گریه نکن گاهی هم میذارم حرف حرف تو باشه !

گریه و خنده ی افسون با هم قاطی شدند...با صدای آرومی جواب داد:

romangram.com | @romangram_com