#مرد_یخی_پارت_177


افسون با لب و لوچه ی آویزون با بند تاپ قهوه ایش بازی می کرد ... همون تاپی که عصر همراه لباس های دیگه، ارمیا براش خریده بود.

دلخوری تو صداش موج می زد:

-اگه می خواهی ناراحت ام کنی نرو!

کلافه پوفی کشید و با عصبانیت سمت کفش های چرم سرمه ایش رفت

برای اینکه غرورش رو حفظ کنه، از همونجا با صدای بلند و پر از تهدید افسون رو مخاطب قرار داد:

-این بار به حرفت گوش میدم! ...چون نمیخوام بیش تر از این تلخی پیش بیاد اما یادت باشه من مردی نیستم که زود تصمیم ام رو عوض کنم.

با یک حرکت سریع چرخید و انگشت اشاره اش رو سمت صورت بغض کرده اش گرفت :

-دیگه این اجازه رو بهت نمیدم منو مجبور به کاری بکنی. اینو تو گوشت فرو کن حرف همیشه حرف منه!

ناخودآگاه اشک های افسون راه باز کردند و یکی یکی رو گونه اش سر خوردند

این اشک ها نه از ترس بود نه از خوشحالی

romangram.com | @romangram_com