#مرد_یخی_پارت_180
نفس عمیقی کشید و جلوی ماشین اش ایستاد ... دست اش رو روی سینه ی مالامال از غم اش گذاشت.
چه تلخ بود یادآوری نگاه های خصمانه خانواده اش...
برای آخرین بار نگاه اش رو سمت عمارتی برد که همه ی خاطرات خوب اش وصل می شد به شراره.
آه تلخی کشید و سریع سوار ماشین اش شد.
سعی کرد به زمین گیر شدن مونس ، گوشه چشم نازک کردن ها و متلک های خواهراش و دست به یقه شدن اش با دایی اش فکر نکنه.
چشم هاش رو بست ...طرح چشم های مشکی عشق اش رو تصور کرد و لبخند عمیقی زد.
اون دختر همه ی دنیاش بود...
با سرعت سمت خونه ی امیدش رفت ...جایی که با وجود عشق کوچولو و دوست داشتنی اش غم راهی به اونجا نداشت.
با هزارتا فکر و خیال ، ماشین رو داخل پارکینگ برد
"همین امشب با بابا میرم خونه یونس و برای همیشه خیال خودم رو راحت می کنم!"
romangram.com | @romangram_com