#مرد_مجهول_پارت_80
رویا که هنوز گیج بود، روی صندلی نشست. زن کارش را شروع کرد.
رویا گفت:« نمی شه رنگ موهام تغییر نکنه؟ به جاش می تونم موهام رو کامل بپوشونم تا معلوم نباشن.»
زن از آینه نگاهی به رویا انداخت و متفکر گفت:« این هم می شه. به شرط این که کامل اونا رو بپوشونی.»
رویا با تکان سر پذیرفت.
یک ساعت بعد آماده بود. نگاهی به خودش در آینه انداخت. صورتش با گریم تغییر کرده بود. حالت چشم ها، بینی، لب، گونه ها، همه تغییر کرده بودند.
رویا گفت:« خوب من که بالاخره مجبور می شم این ها رو بشورم. اون وقت تکلیف چیه؟»
زن گفت:« همیشه که قرار نیست روی صورتت باشه. هروقت هم که لازم بود میارنت این جا. تو به این چیزهاش کاری نداشته باش. حالا هم زودتر برو.»
رویا خواست از اتاق خارج شود که زن گفت:« صبر کن.»
رویا برگشت و به او نگریست. زن به سمت کمدی رفت و در همان حال با خود زمزمه کرد:« چقدر من گیجم. نزدیک بود یادم بره.»
رویا با تعجب به او نگریست. او یک دست لباس و کیف و کفش جلوی رویا قرار داد و به او گفت:« باید این ها رو بپوشی.»
این را گفت و از اتاق خارج شد. رویا نگاهی به لباس ها انداخت و مشغول تعویض آن ها شد.
چند دقیقه ی بعد آماده از آن خانه خارج شد. در کمال تعجب و ناباوری دید که آقای سهرابی نیست؛ نه خودش و نه اتومبیلش.
romangram.com | @romangram_com