#مرد_مجهول_پارت_81


صدای زن را شنید که گفت:« برو سر کوچه.»

رویا سرش را تکان داد و به راه افتاد. اتومبیل او را دید. جلو رفت و سوار شد. او نگاهی به رویا انداخت و به نشانه ی رضایت سرش را تکان داد؛ سپس گفت:« خوبه. تغییر کردی.»

رویا پرسید:« حالا این تغییرات لازم بود؟»

او نگاه عاقل اندر سفیهی به رویا انداخت و گفت:« هرکاری که انجام می دیم، لازمه نه بیهوده.»

رویا اندکی مکث کرد؛ سپس پرسید:« حالا کجا می ریم؟»

او گفت:« صبر داشته باش.»

رویا زیر لب غر زد:« همه میگن صبر داشته باش. انگار چیزی ازشون کم می شه منم در جریان بذارن.»

آقای سهرابی خنده ی کوتاهی کرد و گفت:« کم غر بزن دختر.»

***

آقای سهرابی اتومبیل را در مکانی متوقف کرد و رو به رویا گفت:« تو همین جا بمون تا من بیام. وقتی من پیاده شدم تو میای پشت فرمون می شینی و وقتی هم که اومدم حرکت می کنی. فهمیدی چی گفتم؟»

رویا با این که نمی دانست قضیه از چه قرار است، پذیرفت. او پیاده شد و رویا هم پشت فرمان نشست. به دقت به آقای سهرابی که در حال عبور از خیابان بود، می نگریست تا بفهمد او قصد انجام چه کاری را دارد. دید که او به سمت دختری می رود. آن دختر که کم سن و سال هم به نظر می رسید، لباس مدرسه بر تن داشت و کوله ای هم روی دوشش بود. آقای سهرابی مشغول صحبت با او شد. رویا با دقت به آن ها می نگریست؛ اما نمی دانست ماجرا چیست. دید که او سرش را نزدیک گوش دختر برد و چیزی را درون گوشش زمزمه کرد؛ سپس هردو باهم به سمت ماشین آمدند. آقای سهرابی درب عقب اتومبیل را گشود. دختر ابتدا تگاهی به داخل ماشین انداخت و تنها رویا را درون آن دید. سپس مردد سوار شد. آقای سهرابی هم جلو نشست و به رویا اشاره کرد که حرکت کند.


romangram.com | @romangram_com