#مرد_مجهول_پارت_79


شخصی بازوی را گرفت و او را بلند کرد.

***

همراه آقای سهرابی سوار ماشین شد تا او، رویا را جایی ببرد که نمی دانست. بعد از آن ماجرا، چاره ای جز اطاعت از مرد مجهول ندیده بود. می دانست که نمی تواند با او مقابله کند؛ اما بالاخره یک روز می فهمید که او کیست و چرا او را وارد این ماجراها کرده است.

آقای سهرابی مقابل خانه ای توقف کرد و رو به رویا گفت:« پیاده شو و برو توی اون خونه. من همین جا منتظرت می مونم.»

رویا متعجب پرسید:« من خودم برم اون جا؟!»

بعد نگاهی به خانه انداخت و گفت:« اصلاً این جا کجاست؟»

او کلافه گفت:« چقدر سوال می پرسی؟ نمی خوام بکشمت که. برو و زود برگرد.... زودباش.»

رویا گیج و گنگ پیاده شد و به سوی خانه رفت. قبل از این که زنگ بزند، در باز شد. رویا برگشت و نگاهی به آقای سهرابی انداخت که حواسش به او بود؛ سپس وارد خانه شد. خانم جوانی جلو آمد و خطاب به رویا گفت:« بیا تو دیگه. چرا معطلی؟»

رویا، همراه زن وارد خانه شد. با او وارد اتاقی شدند که مملو از انواع و اقسام وسایل گریم بود. در همین هنگام، صدای زن را شنید:« باید یکم گریم روی صورتت انجام بدی. رنگ موهات هم باید تغییرکنه.»

رویا متعجب پرسید:« چرا؟!»

او نگاه گذرایی به رویا انداخت و بعد همان طور که داشت وسایلش را آماده می کرد، گفت:« چون لازمه. صورتت باید کمی تغییر کنه. حالا بیا این جا بشین.»


romangram.com | @romangram_com