#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_180

-پس فردا خودم میام می رسونمتون.

پروین نگاهی به شمیم میکند،انقدر در فکر فرو رفته که توجهی به اطرافش ندارد.میان قبول کردن خواسته ی رشید مانده که بلاخره دل به دریا میزند و همراهی با رشید را که بی دامون جایی نخواهد رفت قبول میکند.

*******************





صبح میشود و مهرانه قبل از هر کاری به اتاق شمیم سر میزند،شمیم بیدار شده کمکش میکند و همه چیز میشود تکرار چند روز گذشته،پروین امروز از همیشه شاد ترست و شمیم این شادی را به همراهی رشید نسبت میدهد.

توی ماشین که قرار میگیرند پروین و حس شادی اش همچنان محفوظ است.اما شمیم کمی معذب شده،احساس سربار بودن میکند و حس خفگی فضا ازارش میدهد.

*************

سدنا دم در ورودی انتظارشان را میکشد.هر دو از رشید و دامون خداحافظی میکند و به سمتی که سدنا ایستاده حرکت میکنند،دخترک مهربانانه سلام میکند و جواب سلامشان با لبخند داده میشود.

-خیلی خوشحالم که اومدید.

-مگه قرار بود نیایم؟

سدنا باز هم میخندد:میاین بریم با بچه ها اشنا شیم.

-اره.

اینبار شمیم است که جواب میدهد و سدنا به رویش لبخندی می پاشد.

همهمه ای توی کلاس پیچیده، سدنا داخل میشود و با صدای اوج گرفته ای میگوید:صلوات.

romangram.com | @romangram_com