#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_181


صدای صلوات با اصوات بعضاً نا معقولی به گوش می رسد، نگاهشان روی حاضرین در کلاس مچرخد،چهره ی بعضی نامتعارف است واین میشود نتیجه بیماری سندروم داون، به جای نیمکت روی صندلی چرخدار نشسته اند.شمیم زیر لب زمزمه میکند اینام مثل منند؟لب کج میکند،او فرق دارد.

پروین با مهربانی خود را خاله پروین معرفی میکند، و گاهاً از بعضی سوالتی میپرسد که بیشتر شامل اسمشان میشود، شمیم به صداهایی که ناهنجارانه بیان میشود گوش می سپارد،در چهره ی تک تکشان شادی دیده میشود، لبخند روی لبهایشان جاخوش کرده و اینها کمی از طاقت شمیم کم میکند.

-بچه ها دوست دارم واسم یه شعر خوشگل بخونید،خاله شمیم نمره میده.

نگاه شمیم میرود وروی چهره ی شاد پروین می نشیند،چه زود خود و شمیم را خاله معرفی میکند.

-حالا کی اول؟

دستهایی که کج بودنشان از نشانه های معلول بودن است بالا میروند وبا همان صداهای ناهنجار میگویند:ما..ما بگیم.

حتی سدنا هم مشتاق است.اما پروین سعی دارد کمی نادیده اش بگیرد، دل است دیگر مگر میتوان ترحم نکرد؟

-تو اسمت چیه؟

دخترک لبهای کجش را کمی تکان میدهد وبا حرکت لبها دستها نیز به چپ و راست و بالا وپایین تکان میخورند.

-سی..ما.

-خب سیما خانوم یه شعر واسمون بخون ببینم.

امانتهای خدا

کودکم من،کودکم من

کودکی پاکیزه هستم من


romangram.com | @romangram_com