#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_151


-من بهت قول ارین و میدم.

و بوسه ای روی سری که موهایش تازه داشتند در می امدند زد.حرکت ناگهانی داوود باعث شد شمیم عقب بکشد و رو برگرداند و اگر توان داشت تمام جسم برمیگشت.

-ای بابا تورا همچی میکنی؟

بدون اینکه به به جهت صورتش تغییری دهد گفت:تا ارین و نبینم نمیخوام چیزی بشنوم.

امروز داود یک مرد رویایی بود، مهربان و دوست داشتنی، خودش با دستهای خود به او غذا داده بود، کمکش کرده بود کارهای شخصی اش را انجام بدهد و هر رفتارش باعث شده بود شمیم اعتراف کند هنوز هم داوود را دوست دارد و اگر الان بی محلی میکرد و کوتاه نمیامد تنها دلیلش دیدار ارین بود.

و این یعنی داوود هر چقدر هم زبان بریزد باز شمیم اصرار مادرانه دارد.

-از فردا یه پرستار میارم، قراره تمام روز کنارت باشه، خودمم قول میدم تنهات نذارم.

دیگر حرفی زده نشد و هردو به فرردا فکر کردند.

******

پرستارش دختر جوانی بود، نامش مهرانه بود و رفتارو خوی خوبی داشت، همان روز اول کار خود را ماهرانه انجام داد.

صدای زنگ در که بلند شد به سمت در رفت، و دکمه ی ایفون را زد،

-کیه؟

-اقا دامون با یه پسر بچه که نمی شناسم.

کلمه ی پسر بچه میشود حس شادی، خون به رگهای زن ماتم زده برمیگردد و قلبش به تلاطم می افتد، لبخندی روی لبش می نشیند وچشم شاد شده اش به در خیره میشود.


romangram.com | @romangram_com