#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_150

-شمیم، بهتری؟

سری تکان می دهد.

-چرا حرف نمیزنی؟

-میخوام ارین و ببینم.

داوود که از سماجت مادرانه ی این زن کلافه بود پوفی میکشد:این همه بهت توضیح دادم.

-دلم واسش تنگ شده.

-ولی اون دلتنگ تو نی...

و نگاه مات شمیم باعث شد سکوت کند، تازه متوجه جمله ی به زبان امده اش شد،

-اون...هیچی از من نمیدونه؟

چقدر سخت بود بیان این جمله.

-بهت که گفتم اون تو رو نمیشناسه.

-گفتی ابن ظاهر منو نمیشناسه نگفتی از من بهش نگفتی.

-ببین شمیم...

دست و برد و روی سرش کشید:یه نگاه به اینه بنداز،قصدم توهین نیست...باورکن تو حتی ظاهرتم از زن بودن دور شده، حداقل صبر کن موهات کمی رشد کنه.

موهایش، به یاد داشت که زمانی موهای بلندی داشت و بعد از هوشیاری وقتی متوجه بی مویی اش شد و حسابی دمغ بود.پرستار گفته بود موهایش را به خاطر عمل سر تراشیده بودند.

romangram.com | @romangram_com