#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_149


-قول میدم از این به بعد بشم اونیکه تو میخوای.

-پس چرا ارین و برام نمیاری؟

باز هم مکث کوتاهی کرد، اینبار میخواست کمی حرفهای شمیم را بفهمد، گاهی واژه بین کلمات زیادی بودند و همین باعث میشد، داوود کمی دیر معنی حرفهای شمیم را بشنود.

-رین بچه اس، انتطار نداری که تو رو تو این وضعیت ببینه، اون ممکنه افسرده شه،

-یعنی اون منتطر من نیست؟

-اون همه اش چهار ساله شه،

-اما من مادرشم، ، مطمئن باش از دیدن من خوشحال میشه.

-معلومه که خوشحال میشه، ولی یکم به روحیه شم فکر کن.

-یعنی من روحیه شو خراب میکنم.

-شمیم، عزیزم برداشت بد نکن از حرفام، من ارین و واست میارم ولی از دور ببینش، بزار وقتی حالت خوب شد.

-ولی من خیلی دوست دارم ببینمش.

-این حق توست، منم همه ی تلاشمو میکنم که به حقت برسی، پس صبرکن، یه مدت کوتاه، تو باید جلسه های فیزیوتراپی تو منظم بری، تقویت کنی خودتو، یکم که وضعیتت بهتر بود قول میدم که دست ارین و بزارم تو دستت.

انقدر پراحساس و منطقی حرف زد که باور شمیم شد همه ی حرفهای این مرد.

کمکمش میکند روی تخت راحت دراز بکشد، خودش نیز کنارش قرار میگیرد، از وقتی که وارد خانه شده اند،حرفی نزده جز اظهار دلتنگی های مادرانه.


romangram.com | @romangram_com