#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_148

خانه ی دامون مگر خودشان خانه نداشتند؟ بی اراده فکرش را به زبان اورد:پس خونه ی خودمون؟

-خونه ی خودمون که اپارتمانیه.تو با این ویلچر...

نگاه داوود میرود سمت ویلچر و نگاه دامون متعجب میشود از این دلیل برادرش.انگار برادرش زیادی حساب شده عمل میکرد و در مورد این محاسباتش هم به کسی حرفی نمیزد.

-خونه ی دامون از سمت راست پله نمیخوره،تو راحت میتونی رفت و امد کنی.

دلیل قانع کننده ای داشت.پس سکوت کرد.

-خب بهتره بریم.

و دست برد به سمت دسته های ویلچر و او را به سمت خانه هدایت کرد.این خانه ی دلگیر، انگار داخل خاک مرده پاشیده بودند.ویلچر را جلوی درب الومینیومی که همکف خانه بود متوقف کرد، در کشویی را گشود و داخل شدن، نگاهی به سراسر خانه انداخت نه برای دیدن این خانه ی جدید فقط و فقط برای دیدن پسرش، اما نمی دیدش و این ندیدن شده بود انگیزه حرف زدن.

-ارین کجاست؟

انگار زود بود برای پرسیدن این حرف که داوود کمی دستپاچه شد ولی بلاخره به حرف امد:شمیم من میدونم تو خیلی ازم ناراحتی، من خیلی بهت بد کردم.باور کن پشیمونم رفتارای گذشته ام بد بود..زیادی بد بود.من شرمنده روتم.

کمی سرش را بلند کرد و نگاهی به چهره ی شمیم انداخت، شاید می خواست تاثیر حرفهایش را بشنود،سکوتش خیلی طولانی نشد که ادامه داد:

-رفتار اون روزم تو بیمارستان و نزار پای سنگدلی ام، بزار پای دل به درد اومده و غرور شکسته شده ی یه مرد، به خدا خیلی ازت ناراحت شدم کارت بد بود خیلی بد، بازم میگم سخته ولی اگه ممکنه منو ببخش.

اینبار نوبت شمیم بود که نگاهش کند، حرفهای امروز را باور میکرد یا همه تلخی های گذشته را،به قلبش که نگاه کرد جایی برای داوود هنوز هم بود،داوودی که اظهار پشیمانی میکرد.حرفهای بی رحمانه ای که زد و رفتاری که هر روز بهتر از قبل میشد، مگر نه اینکه خودش نیز گاه و بی گاه خود را سرزنش میکرد، باید به داوود حق میداد او مقصر بود.ولی دلش میخواست در زبان حق را به او ندهد.

-تو همه ی جودم و نابود کردی.

-من خسته بودم، اون زمان فکر کردم بهتره طلاق بگیریم، اما خیلی زود پشیمون شدم حتی قبل از اون کارت.

-چرا باید حرفاتو باور کنم.

romangram.com | @romangram_com