#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_147


صندلی چرخدار کنار ماشین بی ام و متوقف میشود،این ماشین را به خاطر نداشت،داوود لبخندی به صورت رنگ پریده ی شمیم میزند،

-اومدید؟

تازه ان موقع متوجه دامون میشود، مثل همان گذشته است، اخم روی پیشانی دارد و سرد سلام میکند، بلاخره کسی پیدا میشود که رفتارش تغییری با گذشته نکرده،می ماند از این حال بخندد یا گریه کند؟

-دامون در ماشین و باز کن تا به شمیم کمک کنم.

دامون در ماشین را باز نگه میدارد،داود هنوز هم همان لبخند را دارد،یک دستش را پست کمر شمیم میگذارد و یک دست دیگرش را زیر زانوهایش،و در اغوش می کشد تن زیادی سبک شده ی زنش را.

ماشین که حرکت میکندبا تمام توانش کمی گردن این روزها نرم تر از قبل شده اش را به عقب بر میگرداند، نگاه از بیمارستانی که پر از حس های ناخوشایند است میگیرد و به دکه های اطراف بیمارستان چشم میدوزد.دلش برای اینجا تنگ نمیشود، گردنش درد گرفته،دوباره به جلو برمیگردد.نگاهش به ایینه میفتد، داوود در ایینه نگاهش میکند و هنوز هم ان لبخند را دارد، نگاهش هم مهربان است،این مرد زیادی مهربان شده، برخلاف روز اول که توپ پری داشت باقی روزها را با مهربانی رفتار کرده بود، انقدر خوب شده بود که گاهی با تردید میپرسید، مگر این همان مردی نیست که با کلام نامهربانانه و جمله های سرزنشگرانه تا توانسته بود دلش را به درد اورده بود.

-عزیزم راحتی؟

واژه ی عزیزمش زیادی با دلش غریبگی میکند، اخرین بار کی شنیده بود، شب عروسیشان!؟

-شمیم جان چرا جواب نمیدی؟

تا انجایی که ذهنش یاری میکرد قرار بود جدا شوند،روزهای اخر زندگیشان قشنگ نبود، هضم این واژه های غریب کمی مشکل بود.باز هم نگاهش میرود سمت این لبخندا زیادی دور از ذهن .نگاه از ایینه میگیرد و به خیابان میدوزد.این مسیر را نمی شناسد،نگاهش روی تابلوی حافظیه مکثی میکند، هر چقدر هم زمان گذشته باشد،هر چقدر هم حافظه اش یاری نمیکرد، مسیر خانه هاشان را که به یاد داشت،نام محله شان را که فراموش نکرده بود.حافظیه کجا و نوبهار کجا!؟

-باشه خانمی حرف نزن.

این داوود نبود، جلوی دامون داشت اینقدر بی پروا حرف میزد؟!نه اینکه این نوع حرف زدن دور از ادب باشد، با شخصیت داوود جور در نمی امد.

بازهم اشتیاق دیدار ارین بود که باعث شد حرفی نزند،ماشین کنار یک خانه ی ویلایی متوقف شد.داوود با همان لبخند به سمتش امد و کمک کرد روی صندلی چرخدار جای گیرد، نگاهش روی خانه ماند و دلش طاقت نیاورد، با تردید پرسید:خونه رو..عوض کردی؟

-نه، اینجا خونه ی دامونه.


romangram.com | @romangram_com