#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_146
-پروین...ارین دیگه 17ماهش نیست؟یعنی الان 4سالشه؟ تو دیدیش؟تغییر کرده؟ خوشگلتر شده میدونم؟ دلش واسه من تنگ نشده؟ اسم منو نمیاره؟ به نظرت اگه منو ببینه چه واکنشی نشون میده؟ ؟ مطمئنم از خوشحالی بال در میاره، اون لابد دلش واسه مامانش خیلی تنگه.
پروین مات شد،نه از این همه میم های نگفته و ز های جامانده، مات اینکه به این زن چه بگوید، ارین او را به خاطر نمی اورد.
-یعنی تو این مدت چی کشیده؟ پیش کی مونده؟ بمیرم واسه بچه ام بی مادری کشیده.
قطره ی اشک چشمانش را میسوزاند اما نباید میان این همه خیال خوش مادرانه خط قرمز می کشید.
-نگفتی تو ارین و دیدی؟
حتی نمی دانست ارین چه شکلی ست،به بهانه ی بستن بند کفشش خم شد، قطره اشک کنار پلکش را پس زد و با لحنی که کمی هم بغض چاشنی اش بود گفت:اره دیدم.
دروغ که همیشه هم بد نبود؟
-از من چیزی نمیگه؟
-میدونی من چقدر روزشماری کردم بیای بخش و بتونم از نزدیک ببینمت، ولی توی بی ذوق تمام هیجانم و کور کردی، یعنی دلت واسم تنگ نشده؟
انچنان با لحن بغض الودی این جمله را بیان کرد که شمیم قانع شد حرفی از ارین پیش نکشد.
-کی مرخص میشم؟
-یکی دو هفته دیگه.
-چرا انقدر زیاد؟
-نکنه تو نمیخوای خوب شی؟
و این دو هفته شد یک ماه.
romangram.com | @romangram_com