#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_145
حلوا، حلوا بوی مرگ می دهد،مرگ دوست ندارد.
-زبونتو موش خورده؟
لحن بچه گانه اش، همان به درد بچه ها میخورد نه این شمیم و حال و روزش،
-باتوام، یه وقت حرف نزنی؟
--ارین و برا ایاری؟(ارین و برام میاری؟)
پروین مات شد، از این خواسته مادرانه، مات این لهجه ی عجیب و غریب و واژه های ناقص به زبان امده ی دوستش، کمی تحلیل لازم بود که بفهمد معنای این جمله را، سکوتش و نگاهش داشت طولانی میشد،نفس کشید،انگار شمیم متوجه ی گویشش نبود، نباید واکنش بدی نشان میداد:الان که نمیشه، محیط بیمارستان واسه بچه خوب نیست.
-ولی من دلم براش تنگ شده.
کمی چندشش شده از تلفظ من و باز سعی کرد خودداری کند از تعجبش.
-واسه من چی دلت تنگ نشده.
خواست بگوید تا همین چند ثانیه ی پیش اصلا در یادش هم وجود نداشت، اما دندان به زبان گرفت و سکوت کرد.
-گاو و گوسفند نمیخوام، ماچ و بوسه ام پیشکش.بابا یه ابراز شادی ای، عشقمی دوست دارمی،مثل مجسمه ایستاده؟ یعنی جدی از دیدن من خوشحال نشدی؟
صادقانه میگفت میشد نه،میان این همه فراموش شدن خواهرانه اش،میان سرزنشهای همسرانه اش، میان بی قراری های مادرانه اش، زنی امده بود دوستانه.پر انرژی و مهربانانه، مگر میشد بگوید نه و به جایش لبش باز شد نه به یک لبخند مصنوعی، به یک لبخند دوستانه.
-الان این لبخندت یعنی چی؟ یعنی دوسم داری؟ عاشقمی؟ ولی من قصد ازداج ندارم،قصدم فقط و فقط ادامه تحصیله.
ویک لبخند پشت بند حرفهایش زد،
romangram.com | @romangram_com