#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_152

دامون ارین را روی زمین میگذراد، پشت همان در الومینیومی، ارین حواسش نه به زن پشت در، بلکه کل حواسش پی شیطنتهای کودکانه است.دلش ضعف میرود برای بچه ای که خوب دیده نمیشود، دست میبرد که صندلی چرخدار را تکانی دهد اما زور دستهایش انقدر نیست.

پسر بچه میخندد و شمیم شک ندارد این ارین است.

پس داوود به قولش عمل کرد.

-شمیم خانم، اقا دامون گفتن ارین و اوردن،برید پشت...

و جمله در دهانش کامل نشد وقتی نگاه به اشک نشسته ی شمیم را به پسربچه ی 4 ساله اش را دید.

-منو ببر نزدیک در.

مهرانه متاثر به شمیم نگاهی کرد و بلافاصله او را به نزدیکی در شیشه ای راست، دستهای شمیم بی اراده بالا امدند و روی شیشه در قرار گرفت، حرکت دستا نرم بالا و پایین میشد، گویی که این زن در حال نوازش فرزندش است، لبخند روی لبش هم دیدنی بود،چهره ی ارین بیشتر مشخص بود هنوز هم جثه اش ریز بود، صورتش انگار از قبل سفید تر از قبل شده بود، ارین به سمت باغچه حرکت کرد و کمی از دیدش خارج شد.

دامون ارین را به اغوش کشید و به سمت در حرکت کرد، مگر چقدر گذشته بود؟این حرکتش باعث رنجش شمیم شد و او تمام تلاش خود را کرد تا پسرش متوجهش شودتمام توانش را به خدمت دستانش اورده و با قدرت به شیشه میکوبد وزار میزند و هق و ازمیان واژه ها نام ارین را فریاد میزند.

-چرا اینکارو با خودتون میکنید؟

نگاهش کرد، تلخ و دردمند، او که دردش را نمیهمید درد دوری یک مادر از فرزند را،

زنگ در باز هم بلند میشود،و این صدای زنگ ناخوداگاه لبخند روی لبان شمیم میاورد:لابد ارین دوباره اومده.

این کلمه را در حالی زیر لب بیان میکرد که بلافاصله مهرانه گفت:یه خانمیه میگه میخواد بیاد داخل.

دیدن پروین باید حالش را بهتر کند اما نمیکرد چون او منتظر فرزندش بود نه دوستش.ناخوداگاه گره ی ابروانش در هم رفت و اشک بود که جاری میشد.پروین با دین حال زارش به سمتش قدم تند کرد و دستان سرد شده اش را در اغوش گرفت.

-خوبی شمیم؟

صورت گریان شمیم کمی بالا امد،و به صورت پروین چشم دوخت.

romangram.com | @romangram_com