#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_128

رشید گوشی را گرفت و شماره ی خود را در ان ذخیره کرد، خواست تا با این شماره تماسی با شماره اش بگیرد که دامون سررسید.

-چرا با گوشی من زنگ نمیزنی؟

رشید که اوضاع را خراب شده می دید، مجبور شد گوشی را به پروین بازگرداند.پروین خیلی زود متوجه حرکت رشید شد، ولی هرگز این شماره را پاک نکرد، شاید میدانست روزی این شماره به کار می اید.و امروز همان روز بود.

شماره رشید را که گرفت استرس داشت،حتی صدایش هم میلرزید.کمی فکر کرد تا نام خانوادگی اش را به خاطر اورد اما تنها نامی که در یادش مانده بود همان اسم رشید بود.

-اقا رشید؟

اب دهنش را قودت دادو گوش به صدای پشت تلفن سپرد.

-بفرمایید.

-راستش.من...یعنی...

کلام مناسبی به ذهنش نمی رسید و این تعلل بیان رشید را کلافه کرده بود.

-لالی؟

به خاطر شمیم باید حرف میزد:اقا رشید من پروینم دوست شمیم.

رشید ارام زیر لب زمزمه کرد پروین به خاطر نمی اورد.دوست شمیم...کمی ذهنش فعال شد.

-پارسال تو بیمارستان.

--اهان یادم اومد...احوال شما؟ خوبید؟...

همچنان قصد ادامه دادن داشت که پروین میان حرفش امد و یک نفس گفت:اقا رشید به اقا دامون یا اقا داوود بگید شمیم به هوش اومده و زودتر خودشو ن و به بیمارستان برسونن.تلفن را قطع کرد و منتظر جواب رشید نشد.

romangram.com | @romangram_com