#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_129


تلفنش زنگ خورد و اسم رشید را که دید رد تماس زد.

اینبار پیام داد:دامون پیشمه بهش گفتم، الان میریم دنبال داوود.

نگاهی به ساعت انداخت، چیزی به ساعت سه نمانده بود، به سرعت قدمهایش افزود و خود را به اسانسور رساند،ازدحام جمعیت و تلاششان برای زودتر سوار شدن کلاف کننده بود، با نگاه دیگری به ساعت پوفی کشید و پله ها را برای زودتر رسیدن انتخاب کرد،

طبقه ی هفتم دشوار بود و به دشواری پله ها رایکی پس از دیگری پشت سر گذاشت، نفس هایش منقطع شده بود ،در راهروی طبقه ی پنجم مکثی کرد و جانی تازه گرفت، دوباره به سرعت قدمهایش افزود، به بخش ای سی یو که رسید نفسش را پرصدا بیرون داد و با نگاه به کنکاش اطراف پرداخت.

داوود در گوشه ای از سالن نشسته بود، به سمتش حرکت کرد.درست روبه رویش قرار گرفت و به چهره اش زل زد.تمام تلاشش را کرد که حرف که میزند صدایش نلرزد و سست به نظر نرسد.

-از اخرین ملاقاتمون زمان زیادی میگذره.

داوود که صدا را شنید سربلند کرد، نگاهی به چهره ی پروینی که می شناخت کرد و بلافاصله از جا بلند شد.

-سلام.

پروین پر از ا خم به داوود کلافه چشم دوخت، انتطار داشت نگاه این مرد کمی شادی هم داشته باشد اما این نگاه کلافه، دلش را به درد اورد.دستانش را از شدت خشم مشت کرد،ترجیح داد این سلام بی پاسخ باشد، جواب سلام واجب،واجب نیست در حق مردی که واجبات نمی داند چیست.

نگاه داوود از لب خاموش پروین سر خورد و روی دستهای مشت شده اش ثابت شد.

با اینحال خود را ازتک و تا نینداخت و گستاخانه به پروین زل زد.

-خیلی وقتتون پره؟

هر کاری میکرد و هر تلاشی باز هم این کلامش طعم طعنه میداد و بوی کینه.

-شما حالتون خوبه؟


romangram.com | @romangram_com