#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_267
و من توی سکوت فقط اشک ریختم......ده دقیقه ای گذشت که صدای عصبی یاسر رو شنیدم.....
ـ بس کن.....
بدون اینکه نگاهی بهش کنم به گریه کردنم ادامه دادم......
ماشین رو عصبی گوشه ی خیابون نگه داشت...
ـ با توام...بس کن.....این قدر اشک نریز.....
و من باز م بدون توجه بهش به کار خودم ادامه دادم.......
ـ غوغا....لعنتی طاقت دیدن اشکاتو ندارم....بفهم...!
به طرفش برگشتم...مثل خودش داد زدم.....
ـ تو بفهم....طاقت دوریه بابامو ندارم....حالا که بعد عمری بهش نزدیک شدم همتون دست به یکی کردین تا منو ازش دور کنین.....
ـ گریه نکن....
ـ چرا از بیمارستان اومدی بیرون؟....چرا نذاشتی پیشش بمونم...؟
عصبی دستشو پشت گردنش کشید ...
ـ غوغا این قدر اشک نریز..... اشکات داره داغونم میکنه....
داد زدم..
ـ نمی خوام....
تا برگشت سمتم بی هوا خودمو توی آغوشش انداختم.....دستامو دور گردنش انداختم و بلند بلند گریه کردم.....
احمقانه ترین کار دنیا رو انجام دادم.....باعث ناراحتی الانم خودش بود و من برای اروم شدن دوبارهبهخودش پناه بردم....
دیوونه تر از من هم توی دنیا هست ..؟
دستاش نشست روی پهلوهام... سرم رو بوسید.....
ـ نکن با خودت این طوری.....نکن دختر خوب.....
romangram.com | @romangram_com