#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_266
بغض چنبره زد توی گلوم......
ــ قلبش از کی این طوری شد؟...
سهراب خودشو کشید جلو.....دستشو روی بازوم گذاشت...
ــــــ غوغا نگام کن....
نگاش کردم اما نگاهم هم جنس هوای بیرون بود.... خیس خیس.....
ــــ چرا خودتو داری عذاب میدی گلم.....
ــــ تقصیر من بود ...من باعث شدم اون الان اینجا باشه......
تا سهراب خواست حرفی بزنه یاسر به حرف اومد.....
ــ ببخشید...با توجه به وضعیتی که توش هستیم...وجود خواهرتون اینجا اصلا درست نیست...پدرتون که فعلا در وضعیت مشخصی نیست و وجود خواهرتون هر لحظه در اینجا باعث میشه که وضعیت خطرناکی امکان رخ دادن باشه....پیشنهاد میکنم که شما و دوستتون برگردین داخل و من هم با خانوم امین برگردم منزل....
چی ...؟ از عصبانیت سرخ شدم.....
ــ معلوم هست داری چی میگی؟..بابای من...
چشمامو بستم و دوباره ادامه دادم...
ـــ من هیج جا نمیام..میخوام کنارش بمونم....وضعیت خطرناکیم که میگی اصلا برای من اهمییتی نداره...
صدای جدی وپر از عصبانیت یاسر باعث شد چشمام رو باز کنم....
انگار نه انگار این مرد همون مرد چند دقیقه ی قبله ...همون مردپر از عشق و احساس.....!
ــخانوم امین ...اختیار شما در حال حاضر دسته خودتون نیست....و اینکه الان دوست دارین کجا باشین برای من و همکارام بی اهمییت ترین موضوعه....
دلم شکست...از سرد حرف زدنش ...از خشن بودنش... نباید با من این طور حرف بزنه...توی سکوت نگاهش کردم ولی دریغ از یهپاسخ به نگاهم.....
ـــ اقای امین من یه گشت برای کنترل اوضاع اطرافتون میگذارم که در صورت هر گونه مورد مشکوکی اقدامات لازم رو انجام بدن...شما و اقای شهبد هم خیلی عادی و بدون هیچ عکس العمله غیر عادی برگردین داخل بیمارستان.....
سهراب به بازوم کمی فشار اورد و خم شد و کنار شقیقم رو بوسید.....
ـ ناراحت نباش گلم.....الان برای بابا هم وضعیت تو مهمترین چیزه.....قول میدم حواسم بهش باشه......
سهراب و شهبد ماشین رو ترک کردن.....
به محض رفتنشون یاسر ماشن رو روشن کرد و با سرعت به راه افتاد......
romangram.com | @romangram_com