#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_265

ولی با همه ی این شرایط و اوضاع درب و داغون یه کم دل گرمی به جایی بر نمیخورد....میخورد..؟

دستاشو ازپشت گردنم برداشت....فرصت یه ذره نفس کشیدن رو بهم هدیه داد....

عقب نشستم...خبری از یخ زدن دستام دیگه نبود....

بی شک بخاریه خوبی بودن دستاش....!

فشاری که به دستم اورد . نگاهم رو بالا کشید.....

ــ نمیخوام همین الان بگردی و ببینی آیا حسی بهم داری یا نه.....یا بگردیو تفاوت ها رو یکی یکی از دل روزگام و روزگارت بکشی بیرون...فقط دیگه توان نگه داشتن این وزن سنگین رو توی دلم نداشتم....میخواستم و میخوام بدونی که شدی بهانه ای برای زدن این قلب.......

هیچی نگفتم ...در واقع اونقدر شوکه شده بودم که هیچی به ذهنم نمی رسید برای گفتن انگار حرف های الفبا فراموش شدن و من شدم یه بیسواد بالفطره...!

صدای ضربه ای که به در شیشه خورد باعث شد کمی موقعیت گم شدموپیدا کنم.....

در باز شد و سهراب و شهبد توی ماشین نشستن.....

-- خوبی غوغا؟....

برگشتم عقب ...حالا اروم شده بودم....

هیچ چیز آزاز دهنده ای توی وجودم نبود....

یه مسکن قوی تونسته بود منو از حال برزخیم بکشه بیرون.....

ـــ خوبم....ولی مستحق یه توصیح درست حسابی هستم..اینطور فکر نمیکنی...؟

سهراب سرشو انداختپایین...

گوشه ی لبش حسابی زخمی شده بود و باند دستش نشونه ی گرد و خاکی بود که راه انداخته بود.....!

ــ نمیخواستم اوضاع روحیت رو بدتر از اینی که هست . کنم....اون بیشرف....

نه الان موقعیت خوبی نبود تا از موضوع رستاک حرف بزنه....

دلم نمیخواست جلوی یاسر حرف بزنیم.....نه اینکه ندونه...ازش گفته بودم ولی حالا دلم نمیخواست ازش چیزی بشنوم.....

ـــ منظورم برگشت بابا بود و این جریانات....

شهبد و سهراب با تعجب و بهت به من چشم دوختن......

ــ بابا وقتی رسید نبودنت براش شک برانگیز شد......بالاخره فهمید قضیه رو..... دیگه نتونستم که ازپسش بر بیام....اصرار کرد که ببینتت....


romangram.com | @romangram_com