#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_264

_ كم نياري يه وقت...

سمتش خم شدم...

اونقدر كه فاصله ي چند سانتي ناقابلي با صورتش داشته باشم....

آروم لب زدم ..

_ تو مرامم كم اوردن نيست الخصوص كه طرفم تو باشي...پا به پات همراهت ميام...

خواستم عقب بكشم كه دستاش از كنار سرم رد شد و روي گردنم نشست...

نفس توي سينم حبس شد...!

مثل خودم اروم لب زد...واينبار اون قاصله ي ناقابل رو ناقابل تر كرد....

_ منم همينو ميخوام.....قول ميدي پا به پام همراهم بياي...؟

فکر کنم قند و فشارم دست به یکی کردن تا باهم سقوط کنن....

دست و پام یخ کرد و قطره های درشت عرق که از گردنم راه گرفته بودن و ستون فقراتم رو مثله نردبون ایین می اومدن رو حس میکردم......

محال بود چیزی رو که شنیدم واقعیت داشته باشه...امکان نداشت توی این موقعیت این حرف رو بزنه...! امکان نداشت.....

بهت و تعجب رو راخت از توی صورتم تشخیص داد...دست دیگش رو روی دستای یخ زدم نشست.....

ـــ چی شد سریدم رو نمیدونم....اما وقتی به خودم اومدم دیدم یه جفت چشم بارون نشسته ی وحشی شده دنیام....رنگ چشمات شده رنگ روزهای خوب زندگیم.....چشم بستم روی این حس نونهال تاپا نگیره و ریشه نزنه که مرد زدن ریشش نبودم اما انگار دیر جنبیده بودم..... ریشه ی عشقت تنیده شده بود توی تاروپود وجودم... خیلی از هم دوریم ..هم قد و قواره ی زمین تا عرش خدا...اما اگه بخوای مرد گره زدن زمین و اسمونم...وجودشو دارم که دست بندازم و فاصله ها رو با خروار خروار عشقم پر کنم....فقط کافیه بخوای...بخوای که بشی دنیام..نفسم... بخوای که بشی آشوبگر روزهای ساکنه زندگیم....

توی اسوناپرواز کردن حتما نیاز به بال نداره....

توی اوج رفتن نیاز به سرعت نور و هزار هزار فرمول فیزیکی نداره.....

من بدون بال....

بدون سرعتی مثل سرعت نور ...بدون هیچ قانون و فرمول فیزیکی توی اسموناپرواز میکردم.....

نفسام به شمارش افتاده بود....

من خودمو برای باخت دلم سر این قمار آماده کرده بودم ولی حالا شدم آس این بازی.....!

درسته تمام رویام همین لحظه بود اما نمیتونستم با سرعت قبول کنم.....

هنوز یه خروار سوال و علامت سوال دوربر من و اون بود که حل نشده و ناگفته باقی مونده بود....


romangram.com | @romangram_com