#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_268

ـ من خوب نیستم...خوب نیستم که این همه بلا سرم میاد....

دستاش بالا اومد و صورتم رو قاب گرفت....دیگه از اون سرگرد اخمو و سرد و خشن خبری بود....!

ـ تو خوب بودنت شکی نیست...فقط باید کمی قوی باشی...بهت قول میدم که همه چیز درست میشه...فقط اینقدر بی قراری نکن.....

ـ دیگه نمیخوام از این تنها تر بشم.....یاسر دیگه نمیخوام....

ـ نمی شی خانومم...تنها نمیشی.....

پیشونیم رو بوسید و کمکم کرد که توی صندلیم بشینم......

ماشین رو روشن کرد و تا دم درحیاط توی سکوت روند...سرم روی شونش بود و قصد جدایی ازش رو نداشت.......

اونقدر حالم خراب بود که حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم.....

موندن زیر بارون و این همه بلا باعث شده بود بدنم بیشتر از همیشه ضعیف و ناتوان بشه.....

ـ غوغا.....

چشمامو با زحمت باز کردم....چهره ی نگران یاسر جلوی صورتم بود.....!

ـ حالت خوب نیست.......رسیدیم....بمون تا با ماشین ببرمت داخل ....

نگاش کردم....

یه دلشوره ی بد تمام وجودم رو فرا گرفته بود..

تا خواست بچرخه و از ماشین بیرون بره دستشو گرفتم.....برگشت.....یه حس آزار دهنده توی دلم ول میخورد.....

انگار ا از نگاهم خوند و دستامو فشار داد.....

ـ نگران نباش....

ـ یه قول بهم بده....

ـ هرچی که باشه....

چند ثانیه توی چشماش غرق شدم.....من بدون در نظر گرفتن تمام فاصله ها و تفاوتها ؛ دیوونه وار این مرد رو میخواستم.....

یه چیزی بهم میگفت اگه الان به دوست داشتنش اعتراف نکنم برای ابد حسرت میخورم و پشیمون میشم......من عاشق این مردم......

ـ هیچ وقت تنهام نزار .....


romangram.com | @romangram_com