#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_245
قاشقم رو بردم سمت بشقاب خورشت...داشتم اتيش ميگرفتم ولي زشت بود كه نخورم....
نميدونم يهو چي شد اما نگاهم بالا اومد و با نگاهي منتظر روبه رو شد.....
مجبور شدم پلك بزنم و ثمرش شد جاري شدن اشكهاي اماده ي ريزش .....
سريع نگاههمو كشيدم پايين.........
تا خواستم از توي بشقاب قاش پرم رو بيرون بكشم دستي روي قاشق و بشقاب فرود اومد....
خودش بود...
خمو ترر از هميشه....
بشقاب و قاشق رو كشيد طرف خودش و بعد از چند ثانيه مكث از جاش بلند شد....
حاج بابا و حاج مامان با گنگي به كارش نگاه ميكردن و من از فرصت بدست اومده استفاده كردمو رد اشكاي ريخته شده رو پاك كردم...
_ ببخشيد....
مثل نور غيب شد....
پس كار خودش بوده...! تلافي كرده بود .... بي انصاف....!
حاج مامان نگران صداش زد.....
_ ياسر.......چش شد يهو....؟
اما حاج بابا با يه لبخند متفكرانه چشم دوخت به من...!
نگاهش خيلي سنگين بود.....
سرمو انداختم پايين تا شايد كمي از سنگيني شو رفع و رجوع كنم.....
_ غوغا...بزار يه ظرف جديد خورشت برات بريزم...اون يكي رو كه ياسر با خودش برد.....
يه ظرف جديد خورشت رو جلوم گذاشت اما اشتهايي برام نمونده بود ...!
يه قاشق رو به زور خوردم اما بي فايده بود....از گلوم پايين نميرفت كه نمي رفت....!
_ ببخشيد ..من سير شئم با اجازتون...
_ اي بابا...دخترم تو كه چيزي نخوردي؟....شما دوتا چتون شد يهو...؟
romangram.com | @romangram_com