#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_246
حاج بابا به حرف اومد...
_ حاج خانوم بزار راحت باشن...گرسنشون شد خودشون سفره ميچينن...!
كل بدنم از خجالت قرمز شد....كلا تمام ماجرا رو فهميده بود حاج بابا.....
قدر تيز بود اين پير مرد....!
بدون اينكه سرمو بالا بيارم از جام بلند شدمو و سمت واحد راه افتادم....
دوسه ساعتي از ناهار گذشته بود و احساس گرسنگي شديد خفتم كرده بود...!
بي صدا رفتم پايين....اين موقع حاج بابا و حاج مامان استراحت ميكردن....
رفتم توي اشپزخونه ...ياسر نشسته بود روي صندلي و به ميز خالي چشم دوخته بود....
هنوزم اخمو بود....
دوست نداشتم اخمو و ناراحت ببينمش....
_ ميگم...
سرشو بالا اورد و نگام كرد....
سعي كردم به خودم مسلط شم...
ااين لحظه ها رو ديگه تا حد امكان نميخوام تلخ كنم.....!
سعي كردم يه ذره لبهام كش بياد....
قدم كذاشتم توي اشپزخونه...
_ من گشنمه...شمام كه ناهار نخوردي..گرم كنم بخوريم؟...
منتظر نگاهش كردم...بعد از چند ثانيه بي حرف بلند شد و رفت سمت گاز...
از رو روشن كرد و قابلمه هاي غذا رو روشون گذاشت....
سمتش رفتم...
_ ميگفتين خودم انجام ميدادم...
برگشت...
romangram.com | @romangram_com