#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_244
با تعجب نگام كرد.....
يه بشقاب ديگه كه خالي بود رو برداشتم و مقداري كه اضافه بود رو توش خالي كردم....بشقاب رو جلوي خودم گذاشتم و بدون توجه بهش شروع كردم به خوردن....
تا اولين قاشق رو پر كردم و سمت دهنم بردم شليك خنده ي حاج بابا و حاج مامان بلند شد....
_ الحق كه جفتتون لجباز و غدين.....
چشم دوحنم به چشمهايي كه خيره شده بود بهم....خندون بود...گرم بود....دوست داشتني بود...
قبل از اينكه نگامو ازش بگيرم سير ديدمش....
بي حرف مشغول خوردن شدم....
اولين قاشق قرمه سبزي رو كه توي دهنم گذاشتم احساس كردم زبونم اتيش گرفت...
خيلي تند بود....!
سريع يه نگاه به بقيه انداختم...خيلي عادي داشتن ميخوردن....يعني تند بودن بيش از حدش رو متوجه نشدن..؟
داشتم شاخ در مياوردم....حلقم داشت ميسوخت اما حاج مامان و حاج بابا خيلي راحت داشتن قاش هاشون پر و خالي ميكردن....!
نگاهي به سرگرد اخمو انداختم....چقدر راحت ميخورد...!
حنجرم اتيش گرفته بود ولي گفتم شايد توهم زدم...يه قاشق ديگه پر كردم و گذاشتم توي دهنم اما تنديش واقعي بود....
اونقدر زياد بود كه اشك حلقه زد توي چشمام.....
چرا اينا صداشون در نمياد...؟
يه قاشق ماست توي دهنم بردم تا بلكه كمي اروم شم اما بيفايده بود....
مكثم كمي طولاني شد....
صداي حاج مامان بلند شد...
اونقدر توي چشمام اشك جمع شده بود كه به كل ديدم رو تار كرده بود.....
_ غوغا مادر چرا نميخوري؟ ...نكنه دوست نداري...؟
رمو بالا نياوردم...همونطور كه سرم پايين بود به زور حرف زدم.....
_ نه...دوست دارم...
romangram.com | @romangram_com