#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_232
نگاهم علاوه بر زکیه و حاج بابا دختر خانم شده ی و خندان بغل دست حاج بابا رو هم نشونه گرفته بود.....
انگار برای اولین باره که داره که این صحنه ها رو میبینه.....
حاج بابا خندید و پیشونیه این خوش زبون خاندان رو بوسید.......
ـ بفرمایید حاج بابا...قابل دار نیست...ایشالله سایتون صد سال بی منت و با عزت بالای سرمون پایدار بمونه.....
زکیه میگفت و نگاه من مثله بچه ی خرد سال سمت دخترک مظلوم شده ی حالا میدوید......
دیگه از لبخند چند ثانیه ی پیشش خبری نبود....
دیگه از خوشحالیه توی صورتش چیزی نمونده بود.....
سرش پایین رفت....
اخم کرد....
دستاش با تمام توانش ، پیراهنش رو چنگ زدن.......
و دلم بی علت نگرانی طلب کرد....بی علت....!
به آنی از کنار حا ج بابا بلند شد و بدون هیج حرفی سمت در پذیرایی رفت ...
اما برگشت و قبل از خروجش و بدون کمترین نگاهی به جمع چند کلمه رو به زور گفت
ـ ببخشید من خستم....روزتون مبارک....
همین...!
باتمام سرعتی که میتونست از دیدرس ما خارج شد...
فاطمه تا خواست بلند شه ، پاهام پیش دستی کردن و به حرکت در اومدنو بی حرف کشیده شدم سمت راهی که جند لحظه ی پیش دختری اونو طی کرده بود....!
در باز بود..... تقه ای زدم.....
ـ غوغا....
تازه فهمیده بودم از صدا زدن اسمش حس خوبی بهم دست میده...
این روزها زیادی خوش به حالم میشد و من دارم عادت میکنم به این خوشیه هرچند تاریخ انقضا دار.....
دوباره صداش زدم....این بار بلند تر و نگران تر.....
romangram.com | @romangram_com