#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_231
وقتی سردرگم و با تردید از نداشتن لباس حرف میزد ؛ قیافش خیلی خیلی با مزه شده بود.....!
این دختراصلا با معادلات ذهنیم جور در نمی اومد....
شجاعت در کنار ترسیدن های گاه و بیگاهش....
حماقت در کنار منطق خرجیاش....
دلگیر شدن هاش و خندیدن ها ی از ته دلش....!
همه ی رفتارهاش با اونچه که ازش انتظار داشتم متناقض و ناجوره...!
وقتی توقع یورش بردن رو ازش داری مثل جوجه ی گمشده ی ترسیده گوشه ای کز میکنه و ساکت میشینه....
و وقتی هم ازش انتظار ارامش رو داری روی طوفانی دریا رو سفید میکنه.....!
وقتی مات موندن زکیه و بقیه رو دیدم ؛ حتی توی خیالم هم تصور همچین تغییرات زیادی رو نکرده بود......
وقتی دیدمش فقط توانایی نگه داشتن نگهم رو روی اون داشتم.....
کتمان کردن اون همه زیبایی ؛ بی انصافیه محض بود......!
امشب و امروز؛ ثانیه به ثانیه وقتهاش تا اخر عمرم در ذهنم ثیت میکنم.....!
امشب این دختر با لباسهایی که خودم براش گرفته بودم حسابی منو شگفت زده کرد...یه شگفتیه همراه با لذت و غرور....!
سینی شربت که روبروم قرار گرفت از درونم کشیده شدم بیرون......
ـ دایی....بفرمایید شربت...زیادی تو فکری....
متلک اخرش رو گرفتم...دست بردم و یه لیوان برداشتم.....
ـ برو بچه..تنت خارش برداشته....
علی کمر راست کرد....
ـ کی من؟....تنه من غلط کرد با صاحابش....!
جمع خندید و حالا اون دختر عضو همین جمع شده بود....!
زکیه یه بسته از کنارش برداشت و بلند شد روبه روی حاج بابا نشست....
ـ خب از هرچه بگذیرم سخن کادو دادن و کادو گرفتن خوشتر است....
romangram.com | @romangram_com