#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_233

وارد شدم....در تراز باز بود و باد پرده رو به بازی گرفته بود....

پس توی ترازه که صدامو نشنیده....

پرده رو کنار زدم....زیادی وقت نمیطلبید برای پیدا کردنش...ایستاده بود کنار لبه ی پشت بوم......

دلم ذوق ذوق کرد....همجنس ذوق ذوق کردن های پا وقتی که زیادی داری راه میری.....!

بیصدا سمتش قدم برداشتم و اون هم بیصدا طرفم چرخید.....

موهاشو باز کرده بودوشال توی دستاش بود....

عجب رقاصی بودن موهاش...!

غمه توی نگاهش خیلی به چشم میومد...حلقه ی اشک چشمای وحشی شو مظلومانه طرح زده بود....!

چقدر به چشمم میومد وجودش این روزها......

چقدر از صبح متفاوت میبینمش....

ـ چرا اومدی؟....

چرا اومدم؟....خودم هم نمیدونم....اختیار پاهام به خودم نبود....

دستم رو توی جیبم فرو کردم تا لرزی رو که با دیدن چشماش بهم سرایت کرده رو نبینه......!

ظاهرم رفت توی کالبد سرد و جدیه خودش.....!

ـ اونقدر بزرگ و فهمیده شدی که بدونی نباید توی جمع این طور برخورد کنی؟....

غمگین تر جواب داد و من توی قلبم چیزی شبیه به سوزانندگی شعله های اتیش رو حس کردم.....

ـ دست خودم نبود....

امشب خیلی مظلوم و اروم نبود...؟!

بیحرف قدم برداشتم و کنارش ؛ لبه ی بوم ایستادم....نگاهم به روبه رو بود ولی دوست داشتم تغییر زاویه بدم.....

ـ چت شد؟....

هردو انگار باورکرده بودیم امشب بینمون اتش بسه...!

نشست لبه و پاهاشو اویزون کرد..خیلی نترس بود که همچین کاری رو کرد.....


romangram.com | @romangram_com