#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_224
جعبه رو بالا گرفتم و اما قبل از اینکه صدام در بیاد اون به حرف اومد...
ـ میرم پایین....کم کم بهتره اماده شی...سلیقش قدیما حرف نداشت...الانو نمیدونم ولی.....
گیج میزدم با این حرفاش هم بیشتر سردرگم میشدم....
بی حرف اضافی اتاق رو ترک کرد....
شونمو بالا انداختم...
برگشتم و روی تخت نشستم و د جعبه رو باز کردم....
چند ثانیه میخکوب به محتوای درون جعبه ؛ خیره شدم....
مغزم از یخ زدگی این چند ثانیه گرفت اوضاع از چه قراره....
دست دراز کردمو لباس رو از جعبه بیرون کشیدم....
لباس سبز روشن از جنس براق که استین های بلندش با گیپور زیبایی خودنمایی میکرد...
یقه ی سه سانتی که روش با نگین های ریز سبز رنگ تزیین شده بود و ریسه وارد به سمت پایین ادامه داشت.؛ دیوونه کننده بود...!
خیل قشنگ بود...
مسحور کننده...
اصلا نمیتونستم زیبایی خیره کنندش رو نادیده بگیرم...محشر بود....
بلند شدمو در حالیکه کودک درونم داشت از ذوق و شوق زیاد بپر بپر میکرد...!
رو به روی ایینه ایستادم و لباس رو بدنم گذاشتم....
بلندیه لباس تا روی زانوهام بود....
نمیدونم اما با شوق زایدالوصف نادری لباس رو تنم کردم...بستن زیپ پشت لباسش اشکم رو دراورد اما میارزید...
وقتی لباس رو پوشیدم حوله رو روی تخت کنار جعبه گذاشتم...
ان قدر حواسم پی لباس و زیباییش بود که داخل جعبه رو دوباره نگاه نکرده بودم....
روی تخت نشستم و جعبه کشیدم جلوم....هنوز پر بود....
یه ساپورت مشکی رنگ نسبتا کلفت که از سر پاش با نگین های سبز و سفید و ابی ؛ طاووس زیبایی و طریفی رو طرح زده بود....!
romangram.com | @romangram_com