#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_223
از روی تخت بلند شدمو آروم و زمزمه وار جوابشو دادم....
ـ اره...
نگاهم روی لباسهای مهمونی که همراهم بود ؛ ثابت موند....
زکیه دست به سینه کنارم ایستاد...
ـ میگم.....
سرمو سمتش چرخوندم.....
شیطون نگام کرد...لبخند کم جونی زدم....
ـ چه نقشه ی شومی کشیدی برام ته تغاری خاندان...؟
خندید...
برگشت و جعبه رو از روی تخت برداشت و اومد سمتم....
ـ بگیرش....
ـ این چیه؟
شیطون نگام کرد.....
ـ سفارشیه.... سفارش دادن براتون بیارم...!
از حرفاش سر در نمیاوردم....!
گیج نگاش کردم....
خنده ی قنگی تحویلم داد...گونم رو بی هوا بوسید....
ـ این جوری نگاه نکن دختر....هلو هستی با این طرز نگاه کردنت خوردنیه خوردنی شدی.....
رفت سمت در....
ـ زکیه....
برگشت...
ـ جانم..
romangram.com | @romangram_com