#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_222
حالت صورتم و بیان کردن مخالفتم اونقدر بامزه بود کخ این کوچولو رو بخندونه....
چند ساعت حنانه رو پیش خودم نگه داشتم...جبران این چند روزه توی این چند ساعت دراوردم...
طرفای غروب بود نانه رو فرستادم پایین ...دوش گرفتم و موهام رو فر کردم و بالای سرم با کش بستم....
با حوله ی سفیدی که دور بدنم بسته بودم ؛ منگو گیج روی تخت نشستم.....
چند ضربه به در خورد...
سرمو بالا اوردم....
زکیه با یه جعبه ی بزرگ ایستاده بود و با لبخند داشت نگام میکرد....
خوبه که اینقدر راحت باهام برخود میکنن و دلگیر نیستن...!
ـ اجازه هست؟....
ـ اوهوم....
امروز کلا بچه بودن رو هوس کردم.....انگار بارون اومده بود و تمام اتفاقات این چند روزه رو شسته بود.....!
کنارم روی تخت نشست....
یه دسته از موهام رو توی دستاش گرفت...
ـ خوشگل شدی غوغا کوچولو.....
مثل مادرا حرف میزد...همون طوری که با حنانه حرف میزد...
ـ مادر بودن قشنگه؟....
از سوال بی مورد و بی ربط بودنم اصلا جا نخورد...خندش عمیق تر شد....جعبه رو کنارش روی تخت گذاشت و دست رو گرفت...
ـ هم قشنگه هم شیرین..... اونقدر دلچسبه که حاضری از همه ی لذتهای دنیا بگذری.....
حرف دلم رو به زبون اوردم....
ـ خوش به حال حنانه....
باز هم خندید...!
ـ چیه؟ نکنه دلت میخواد برات مادری کنم/؟...
romangram.com | @romangram_com