#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_221
" یه کم راه بیا با دلشون"
و وقتی پا گذاشتم توی هال ؛ توی ذهنم جملم رو تصیح کردم....
" یه کم راه بیا با دلش"
دروباز کردم...
یه جفت چشم که چهار روزه پیش بی توجه از کنارش رد شدم و به جرم اینکه یکی از اعضای خانوادش دلم رو شکونده بود....!
دستاش رو اورد بالا...یک شربت توی دستش بود....
نگام کردو با لحنی که کمی ترس توش موج میزد گفت:
ـ دایی گفت باهاش اشتی کردی...پس با منم اشتی شدی ؟
دستشو بی حرف گرفتم و کشوندمش توی واحد....
روی قالی نشستم و اونم روبروم نشست.....
نگاش کردم....برای دایی جونش بابت این حرفی که زده بود یه خوبشو براش داشتم.....
ـ برای منه؟
نگاهی به شربت کرد و سرشو تکون داد....
ـ دلم نمیاد تنهایی بخورمش...باهم بخوریمش..../؟
دوباره یه نگاه به لیوان کرد ....
فکر کنم این طوری از دلش بتونم در بیارم.....
دست دراز کردمو لیوان رو ازش گرفتم...
بلند شدمو نصف شربت رو توی یه لیوان دیگه ریختمو بعد با دوتا لیوان برگشتم پیشش....
خوردن شربت بهانه ی خوبی بود برای ترمیم رابطه ی درب و داغون شدمون....
ـ از دستم ناراحتی؟....
نگاهش کردم....هرچی گشتم توی زوایای درونم خبری از ناراحتی از این دختر کوچولو نبود....بچه گونه جواب دادم...
ـ نج....
romangram.com | @romangram_com