#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_185

چشم غره ای رفتم طرفش ..خواستم در ببندم که با دست ازادش درو گرفت:

_ اول بگیر بعد ببند....در ضمن حاج مامان به خاطر خودت گفت اما انگار بزرگ شدی و صلاح کار خودتو میدونی......

طلبکار گفتم:

_ شک داشتین؟..

جواب داد:

_ که بزرگ شدی؟

حرص خوردم و اون لذت برد...

کاسه رو یه جورایی به زور دستم داد و راهشو کج کرد و رفت.....

*************

امرو دهمین روزه که من اینجام....خیلی چیزها تغییر کرده ...

حیلی با حاج مامان و حاج بابا صمیمی تر شدم...

هنوزم با مردک اخم همونجور موش و گربه هستیم...

نمی تونیم زیاد همدیگرو تحمل کنیم....و به همین خاطر جز در موراد ضروروی دم ÷رش نمی شم....

اونم از وضع و ظاهر من که دل خوشی نداره از نپلکیدنم دورو برش راضیه....!

با دختر بزرگ حاج مامان حسابی جور شدم....

بر خلاف ظاهرش خانوم روشن فکریه...خیلی ازش خوشم اومده...تقریبا تنها فرزندی که از اول شب مهمونی هر شب با بچه هاش اینجاست...

این طور که دستگیرم شده رابط ش با مردک اخمو زیاد پیچیده و صمیمیه...

زهرا رو خیلی دوست دارم....یه دختر تقریبا ارومیه البته در مقابل من که توی این مدت به همه ثابت کردم نمی تونم زیاد ی جا ساکت بشینم...

همشون اعتراف کردن که با وجود مغرور بودن و یکدنده بودنم اما مثه یه دختر بچه ی شیش هفت ساله پر انرژی هستم....

وقتی میگم همه ؛ منظورم همه به غیر از اون مردک اخمو......

امروز قرار بود زکیه و دختر خوشگلش بیان...وی این مدت دوبار زکیه و دخترش رو دیده بودم...

بیشتر از زکیه با حنانه ی شیش ساله ارتباط برقرار کردم......یه چیز دیگه ام فهمیدم که این خانواده زیاد با پسر کوچیکترشون یعنی یاسین و زنش رفت و امد ندارن....


romangram.com | @romangram_com